تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

لبخند خاکستری
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
                      

شهریور برای «ما» یاد آور روز های خوبی نیست . برای خیلی ها شاید ولی برای ما نه . این ماه شروع دورانی است که زندگی های زیادی دگرگون شده . دگرگونی همیشه بد نیست ولی گاهی نمی شود از کنارش به سادگی گذشت باید چند دقیقه ایی ماند و نگاهش کرد . نمی خواهم تکرار کنم که تکرار کردنش هم ملال آور است ولی هنوز توی این نگاه کردن ها چیز های جالبی پیدا می شود یا حد اقل من این طور فکر می کنم . هنوز در اطرافم اتفاقاتی می افتدکه سر نخش به این ماه تلخ بر می گردد : چند روز پیش مراسم ازدواج « علی کوچولو » بود ...

  

« دَدِه » دست علی کوچولو را گرفت و بردش سر کوچه . از « سعبات » که گذشته بودند علی باز بهانه گرفته بود . « سی متری » مثل همیشه شلوخ بود . هنوز چند قدمی .... صدای انفجار ....

در آنی علی کوچولو برای همیشه با مادر بزرگ تنها ماند .

 

 

علی امروز جوان بیست و چند ساله ای است که سالهای آخر پزشکی را طی می کند و چند روز پیش با یکی از همکلاسی هایش ازدواج کرد . مبارک است .

اما دده در تمام طول این سالها سیاه از تن در نیاورد و نفرین از لبانش قطع نشد . توی قبرستان شعر های عجیبی می خواند گریه می کرد و آوازهای سوز دار می خواند وفی البداهه حاکمان وقت ! را نفرین می کرد و عجیب موزون و مقفا . کسی تا آن روز دده را این چنین ندیده بود . پیرزنی که در آنی همه ی خانواده اش را از دست داده بود . او مانده بود و علی کوچولو .  

اما شب عروسی . کاش من هم آنجا بودم !! خانواده ی عروس خانم : همگی پزشک و سر شناس و خانواده ی داماد : عمو ، زن عمو ، دختر عمو ، پسر عمو و یکی دو آشنای مقیم تهران و دده .

سالن : یکی از باشگاه های مجلل جماران و میهمانان : تعدادی وزیر ، آدمهای اطوکشیده ی فراوان . خانواده ی آیت الله .... و مقام معظم ... خانم ودختر آقای ...

می گفتند تنها ماشین بدقواره پراید عمو بوده . می گفتند تنها قیافه ی ناجور چهره ی وهم زده ی دده بوده وقتی که زن آقای ... دست های استخوانی دده را توی دستهای سفید و نرمش گرفته و تبریک گفته . عمو می گفت نمی دانم چرا دده پای میز غذا که رسید چیزی نخورد همه اش چیزی زیر لب می گفت و یک لحظه نگاهش را از صورت های گرد و بزک کرده برنمی داشت . ولی من می دانم . شاید عمو هم بداند من روز تشیع جنازه ها را خوب به یاد دارم شعرهای دده نفرینهایش در تمام سالهای گذشته . دده همیشه هاشمی رفسنجانی را مسبب مرگ عزیزانش می دانست و آن شب .....  

 

                                 

nice
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

                                                            

زنم گفت :

ـ چه بوی عرقی می دی

جوابي ندادم . مثل هميشه . اما چيزي مثل نيشگون زير پوستم دويد

-  آخه نمي دونم چرا اين قد من تميزم و تو اين قد كثيف 

كثيف نبودم اما زنم مي خواست هميشه بوي خوب بدهم ،حمام بروم . نمي توانستم ، حوصله نداشتم . وقت نداشتم . از همين بهانه هاي هميشگي.

-   after shave بزن . ریشت تیزه صورتم جوش می زنه می خوای برات بخرم    

after shave را تازه ياد گرفته بود همان روزي كه رفته بود تا وسايل آرايش براي خودش بخرد از مغازه دار پرسيده بود .

-   چرا مام نمي زني زير بغلت بو مي گيره

برايم مام خريد . ليمويي . خودش مي گفت ليمويي . عكس يك قاچ ليمو روي شيشه بود اما بيشتر بوي شير پاستوريزه مي داد با اين تفاوت كه بي رنگ بود . بد نبود زير بغل هام كمتر بو مي گرفت . وقتي مي زدم قلقلكم مي شد خوشم مي آمد 

-   بعد از حمام كه فايده ايي نداره بي سواد

روز پدر برايم سورپريز بود يك ماشين اصلاح پاناسونيك پنجاه هزا توماني با پول خودش برايم خريد . شارژي بود .مو ها را از ته مي كند و پوست صاف صاف مي شد .اما موهاي زير گلو را خوب نمي زد مجبور بودم مثل قبل با تيغ بزنم ولي چه فايده ماشين پنجاه توماني  داشته باشي و آخرش با تيغ بزني زور داشت . به رويش نياوردم اما بلاخره يك روز به او گفتم . خواستم بداند كه نبايد بدون مشورت با من برايم وسايل شخصي بخرد . اگر به من گفته بود منصرفش مي كردم شايد قول مي دادم كه با تيغ مرتب ريشم را بزنم اما بعد يادم آمد گفته بود« با تيغ ريشت تيغ تيغي ميشه .»

- مغازه دارمي گفت با اين بزني نرم نرم ميشه . امتحان كن ببينم

امتحان كردم راست مي گفت اما زير گلو را نمي زد خوب نمي زد اعصابم خرد مي شد . آخرشم يك روز پنهاني انداختمش توي سطل زباله ي زير ميز آرايش تا از شرش راحت بشوم كه شدم . چند روز بعد فهميد اما زياد به روي خودش نياورد گفت « ميدمش به كس ديگه » گفتم : « قول مي دهم ريشم را هميشه بزنم »

براي محل كارم يك ادكلن nice خريدم هشت و نيم . گفتم بد نيست ، مشتري ها هم خوششان مي آيد . از چند مغازه پايين تر گرفتم نمي دانم اصل بود يانه مهم نبود .

 

 

- اينو كي برات خريده ؟!‌

دماغش را نزديك پيراهنم گرفته بود و بو مي كشيد

-    ‌اسمش چيه ؟ بد نيس

محل نگذاشتم و رفتم توي اتاق بغلی سمت چوب رختي

-  نگفتي كي برات خريده

حدث می زدم شوخي مي كند برگشتم و نگاهش كردم توي هال ايستاده بود و خيره خيره نگاهم مي كرد در اتاق را بستم لباسم را درآوردم و روي مبل خودم را ول كردم     

 

عمیق ترنگاه کن!
جمعه دهم شهریور 1385
                                      

این جمله را میمون عاقل در فیلم شیر شاه می گوید . با چوب دستی بلندش ضربه ای به سر تیمون می زند ، دستش را سایبان چشمش می کند وبا لهجه ی ترکی! می گوید : « عمیق تر نگاه کن »

این روزها من و زنم مجبوریم که تمام آثار والت دیزنی و پیکسار را در طول روز صد بار نگاه کنیم ! . بسرم بدجوری عاشق این فیلم هاست فکر می کنم اگر قرار بود کنکوری در زمینه برگزار شود خانواده ی ما رتبه ی اول بودند . مدتهاست که مجبوریم تمام صحنه ها ، دیالوگ ها و حرکات شخصیت های کارتونی را بشنویم و یا در اوقات فراغت !! آنهارا اجرا کنیم . بیچاره پسرم .گاهی دلم برایش می سوزد . بعد از دیدن هرکدام از فیلم ها تا مدتها در قالب شخصیت ها فرو می رود : نمو ، پدر نمو ، دوست نمو ، شرک ، فیونا ، خره ، کودا ، کینایی .... گاهی مثل پدر نمو ساعت ها دادمی کشد : نمو کجایی ... یا مثل دی یگو در «عصر یخبندان» غرش کنان چنگ و دندان نشان می دهد و می گوید : «من اون بچه رو میخوام... زنده »یا مثل اسکار کوسه نفله کن به سر و صورت من ومادرش مشت می کوبد یا مثل کینایی در «خرس برادر  » خودش را از لبه ی مبل آویزان می کند و داد میزند : کمک کمک دارم توی رود خانه غرق می شوم ....

درسته گفتن یکی یه دونه یا خله یا دیونه مثل این که مال ما از الان نشانه ها را را دارد بروز می دهد اما گاهی رفتار های او چندان هم بی تاثیر برای ما نبوده ! یکی از حرکاتی که مثل ترجیع بند هر روز باید تکرار بشود ومن و مادرش دیگر به آن عادت کرده ایم این است که با چوب دستی یا هر چیز دیگر ضربه ای به کله مان می کوبد ، دست کوچکش را سایبان می کند و با چشمهای کوچکش را تنگ می کند و آرام وشمرده می گوید : «عمیق تر نگاه کن » ما هم باید دستمان را سایبان کنیم و چشممان را به دور تا دور اتاق بچرخانیم و عمیق تر نگاه کنیم گاهی این عمیق تر نگاه کردن البته برکاتی هم داشته ! پیدا کردن گیر سر همسرم ، خودکار من ، باتری قلمی اسباب بازی های خودش ، دکمه ی پیراهن و ... 

فکرش را می کنم می بینم چی می شد اگر می شد همیشه عمیق تر نگاه کرد . به همه چیز به آدمها ، به اشیاء و به هر چیزی که می شود دید یا ندید ...            

من کشتمش ؟
پنجشنبه دوم شهریور 1385

 

 

آخ كه چقدر كور بودم ، چقدر در لاك خودم فرو رفته بودم . شما هر چه مي خواهيد بگوئيد اما اين دختر سرا پا محبت و سادگي بود ، يك پارچه عاطفه و احساس بود . مثل آفتاب بهاري كه روي درختهاي نارنج بيفتد ،‌ شاد وبا طراوت بود ، به همه چيز جان مي داد .... همين دختر حال مرا فهميد و گفت : " پس راسته كه مي گن : دلي كه از دلي رنجيد ، رنجيد .... " ؟

من جوابي ندادم . كتابش رابرداشت و رفت .

 

▄▄

 

ديگر نتوانستم به حرفهايش گوش بدهم چون گرفتار هيجان والتهاب عجيبي شدم حتي بايد بدانيد كه از زن چشم سياه صاحبخانه متنفر شدم دلم مي خواست  از پنجره به كوچه پرتش كنم به ياد شوهر معيوب و بد قواره اش افتادم و آنا" حس كردم كه فقط حسادت ، حسادت زنانه او را به اين كار وا داشته است . مي دانم كه اگر شما بوديد پنجره ي اتاقتان را مي بستيد و به كارتان ادامه مي داديد اما من تصميم گرفتم كه تمام روز بعد پشت پنجره بنشينم .همين كار را هم كردم تا به زن صاحبخانه بفهمانم كه نمي تواند با من بازي كند ....

 

بلند شد . با تمام حسرتي كه مي توانست در نگاهش جا دهد به اطراف نگاه  كرد . در عين آشنايي ، ناآشنا مي نمود .همه چيزش ....

 

درست مثل هر بار ديگر مثل هميشه با شانه هاي فرو افتاده تمام راه آمده را برگشت، مقابل در رنگ و رو رفته ي خانه اش . خانه ايي با نماي آجري در انتهاي كوچه باغي پيچا پيچ كه شاخه هاي در هم تنيده ي نيلوفر از ديوار هاي كاهگلي اش بيرون ريخته بود  ايستاد . آنقدر كه انگار تا ابديت طول  كشيد . بعد  توانست صدايش را كه از پشت اف اف كمي رگه دار بود بشنود .

......

زن به زحمت سرفه كرد و مرد خلط هايش را با دستمال از دهانش گرفته بود و لگن را از زير پاهايش برداشته بود و از اتاق رفته بود بيرون و صداي ناله هاي ضعيف و رنجور زن كه از درد بودند در آن سوي در بسته ي اتاق محو و نامفهوم تر شدند .

و همه چيز از نو تكرار  شد . مرد، منتظر، چشم ها را  بست و رو به پنجره ي نيمه باز اتاق  ايستاد ونسيمي خنك بال پرده را  پيچاند و داخل آمد . مرد مي لرزيد . پنجره را  بست و همان جا  نشست و آه  كشيد  و دستهايش را زير چانه اش  گذاشت و فكركرد . ساعت ها بي آنكه نگاه خيره و كنجكاو زن به صورتش دوخته باشد از پس پنجره ي نيمه باز به افق نگاه  كرد  به غبار سرخ رنگ غروب ها ... غروب ها ....

 

 

من آدم خيالاتي و عجيبي هستم . شادي واندوهم به زمينه و علت خاصي احتياجي ندارد . هوا و خلقم گرفته است و من اندوهگينم .... هر روز ، هرساعت حتي هر دقيقه حال و احساس ديگري دارم . شايد يك روز ممكن بود براي ديدن اين   ـ دختر ـ  سرودست بشكنم و از شوق و انتظار روي پا بند نشوم اما حالا آرامم ، چه بيايد چه نيايد ....

ـ  هايده ، هايده ....

صاحب  اين  عكس دختر همسايه ي ما بود . بوده . ،... خوب يادم است كه مادرش حرف ـ يا ـ را به طرز خوشگلي مي كشيد اصلا  هايده  اسم آهنگ داري است ... نمي داني خودش چه لحن گرمي داشت . مي داني؟

 

 

ـ " شما شعر هم ميگي ؟"

ـ " تا وقتي بودش مي گفتم چطور مگه ؟!"

نگاهي به گلهاي روي ميز انداخت و بدون اينكه به صورتم نگاه كند گفت :

ـ "چقدر شما گل دوست داريد . از وقتي كه من اينجا مي آيم هميشه نرگس تازه روي ميزتان هست ..."

ببينيد ، ببينيدبه چه سادگي ممكن بود هر دوي ما به خوشبختي برسيم و نور وحرارت را روي پوستمان حس كنيم اگر فقط همين مطلب روشن مي شد اگر معلوم مي شد كه چه كسي گلها  را مي آورد !...

من نمي توانم حرفي را در دلم نگه دارم . همينكه ديدمش اين چيز هارا برايش خواهم گفت اين التهاب وهيجان ، اين غرور وقدرت افسانه ايي را برايش تعريف مي كنم .او هم بايد در اين غرور و شادي شريك باشد شريك بشود ... ديگر بس است تا همين جا . من همه ي گذشته اش را  مي بخشم ... شما را هم مي بخشم البته اگر اجازه بدهيد .    

.چه زندگي عجيبي است اين  ، عجيب .  خيال نداشته ام و نخواهم داشت كه تغيرش بدهم  اصلاچرابايد آن سكوت آبگون را تغير بدهم. راه بهتري هم براي تغيرات هست كه بايد به آن فكر كنم من فكر مي كنم ،  مثل همه ي آن روز هايي كه نيامده اند. نخواهند آمد.

يا ممكن است  وقتي در يك بعد از ظهري مثل هر بعد از ظهر زمستاني سر و كله اش پيدا شود من مجبور بشوم مثل آن لحظه ي روشن ظهور ملكوتي تصميم بگيرم. تصميم بگيرم كه با هم رستگار بشويم براي هميشه  .  تا مادرش باز حرف - يا - را با خوشگلي خاص همانطور ادا كند كه ويرم بگيرد  انگشت سردم بر روي ماشه ي سرد اسلحه فشار بياورد و يك لحظه ي بعد با هم درخون غلت بزنيم .... غلت بزند.  غلت بزنيم و غلت بزنيم و از لحاف سرخ عروسيمان پائين بيفتيم و غش غش بخنديم و بخنديم و بخنديم و بخنديم....      

 

Blog Skin