| چهره هاي كتك خورده! |
| شنبه بیست و هفتم آبان 1385 |
| عجب حكايت ساده اي است اين ! _ البته اولش نوشتم عجب معادله ي ساده اي است_ ولي بعد فكرش را كه كردم ديدم هر معادله اي بلاخره يك روزي حل مي شود ولي اين يكي به گواه يك تاريخ چند هزار ساله فعلا قرار نيست حل بشود انگار قرار نيست نقطه ي پاياني داشته باشد طوري كه كم كم ديگر از حالت « مسئله » خارج شده و بايد با آن كنار آمد با پذيرفتش و بايد منتظر ماند تا دامنه ي كش دار آن پاچه ي ما را هم بمالد كه البته ماليده و خودمان خبر نداريم! ( خوش به حال پاچه ور ماليده ها ! كه هيچ وقت نيازي به پلكيدن در اين حوالي ندارند !!) تلويزيون جمهوري اسلامي يا به قول روزنومه چي هاي دوم خردادي مرحوم ، رسانه ي ملي يكي دو سالي است مراسمي با عنوان تجليل از چهره ي هاي ماندگار ! بر گزار مي كند و طي چند ساعت تعدادي لوح تقدير و سكه ي طلا يا همان بهار آزداي فعلي را ميان تعداي از اصحاب سالخوده ي فرهنگ و هنر و علوم يا همان استادان فعلي توزيع مي كند . البته واضح و مبرهن است كه تكريم از خادمان عرصه ي فرهنگ و هنر و علوم مختلف كار واجبي است و خدا پدر باني آن را بيامرزد كه بلاخره به اين بهانه چند سكه ايي مرحمت مي فرمايند . اما در كشوري كه چهره هاي درخشان ادب و فرهنگ و علم ش در محاق مانده اند و به نان شب محتاج و خانه به دوش بي آنكه حتي از بيمه ي تامين اجتماعي و در ماني حداقل در سرانه ي پيري برخوردار باشند وقتي براي عرضه ي آثارشان به دردسر مي افتند وقتي گلوي آنها در نيم روزي كه براي تامين معاش در تكاپو يند بريده مي شود وقتي به طرفة العيني با انواع بر چسب ها مالانده مي شوند و حتي در وقت بيماري و ضعف كسي به فريادشان نمي رسد و بسياري از آنان تنها به دليل نداري و بي پولي در بيمارستان از دنيا مي روند . تجليل و چهره ي ماندگار به چه كار مي آيد . حاكمان مدتهاست كه دست به كشتار زده اند . هر كه با ما نيست بر ماست و گور پدرش كه در خدمت ارزش ها نيست . شاید اگر امروز بی بی سی را نگرفته بودم وماجرای کتک خوردن « مصطفی طباطبایی» را در دانشگاهش در آمریکا نمی شنیدم خیلی به صرافت نمی افتادم که به زخم کهنه ای نمک بپاشم یا نه حتی اگر پلیس دانشگاه برای راحتی کارش ! باتوم برقی به کار نمی برد و آن جوان بدبخت ـ یا شاید هم خوشبخت! ـ را با شوک های درد آور به زمین نمی زد آنهم نه یک بار که به دفعات و باز اگر آن موبایل روشن نمی بود و فیلم مخفی آن روی سایت های اینترنتی منتشر نمی شد و فریا های جگر خراش یک هموطن که در میان بازوان پلیس و فحش های رکیک آنها له می شد در گوشم نمی نشست رابطه ایی میان این دو پیدا نمی کردم و سر انجام درست در همین لحظه ی کثیف بود که به شهود رسیدم ! . و دیدم که در بیرحمانه ترین شکل سرنوشت ، هم از خودی می خوریم هم از غریبه |


