| قصه ی آشنا !! |
| دوشنبه هفتم اسفند 1385 |
شمر تعزیه
ايستاده ام كنار چادر گروه ، مردم آمده اند كه تعزيه ي خياباني را ببينند. محوطه ي خالي زمين ورزش را ، رديفي از كاج ها ، از پارك شهر جدا مي كند . علم هاو كتل ها ، گهواره ي شير خوار ، اسب هايي كه پُرّه مي كشند و پاها را خم و راست مي كنند با سواراني سرخ پوش در ميدان آماده اند . گروه مارش با طبل هاي ايستاده ي بزرگ در اطراف و كاروان اسيران ، زناني كه روبنده هاي سبز و چادر هاي سياه دارند در وسط ، كودكان با لباسهاي بلند عربي با سرورويي خاك آلود و چهره هايي غمزده كه گاه به نشانه ي گريه دستي بر چشم دارند ، طرف ديگرصحنه ايستاده اند ، مردي با شلوار جين و لباس سفيد ، كنار چادر گروه ايستاده به نظر مي رسد كارگردان گروه است . گريم پر رنگ دور چشم و ميان ابروها با سبيلهاي مصنوعي نشان ميدهد كه اين چهره ها از سپاه دشمن هستند . آن كه از ميان سرخ پوش ها كلاهي با شرابه هاي آويزان به سر دارد، همان سرخ پوش سوار بر اسب ، لابد شمر تعزيه است . سرخ پوشان با دستور كارگردان ، كاروان اسيران را به ميدان مي رانند سرخ پوش ها محاصره شان مي كنند زنان نمايش، كودكان را در آغوش مي گيرند . صداي گريه ي كودكان بالامي گيرد . حالا نوبت شمر تعزيه است كه سوار بر اسب بتازد . مردمك هاي چشم هاي روستايي اش را رو به مردم تماشاچي مي دراند . چفيه ي چهار خانه ايي زير كلاه پوشيده كه دنباله اش روي شانه ها افتاده . جولاني مي دهد . با چوبدستش هوا را مي شكافد به نشانه ي فرود آمدن بر اسيران ، كودكان محو تماشاي اسب ها و صحنه اند .مردي در حاليكه با دست به ميدان اشاره مي كند چيزي به بغل دستي اش مي گويد كه نمي شنوم . بر دهل ها مي كوبند . سر ها را بر نيزه ها به هر سو مي چرخانند ، بازيگري كه انگار نقش يك ناظر را دارد به ميدان مي آيدو قطعه ايي حماسي مي خواند ، بازيگرانِ ديگراز جاي خود حركتي نمي كنند شمر تعزيه بي توجه به نقش با چوبدست نازكش صداي حزن آلود دهل ها را به آرامي ضرب گرفته بر شانه و با دست ديگر به پوزه ي اسب دست مهربانانه اي مي كشد اسب سري تكان مي دهد و سوراخ هاي دماغ را گشاد مي كند . كارگردان گروه به او نزديك مي شود و چيزي مي گويد . مرد بال چفيه را نقاب صورت مي كند و حالا تنها چشم ها هستند كه بيرون مانده اند . پا را آرام به پهلوي اسب مي زند و يورتمه مي رود چرخي مي زند و چوبدستش را در هوا تكان مي دهد شلاق وار . اسب شيهه ي خفه اي مي كشد .كاروان اسيران را دور مي زند . زنان پيچيده در روبنده كودكان را از مسير عبور اسب به يك سو مي كشند و سوي آسمان استغاثه مي كنند گريه هاي كودكان ،نوحه و دهل . شمر تعزيه دوباره سر جاي اولش بر مي گردد چتريِ كوتاهِ مو ، ريخته شده روي پيشاني و بالاي آن چشم ها. تا مردي كه نقش ناظر را بازي مي كند زبان حال زنان اهل بيت را دكلمه كند ، شمر تعزيه كودكي را كه بهانه ي اسب راگرفته چند دقيقه ايي بر زين مي نشاند بال چفيه را از زير چشم ها باز كرده وبي توجه به كودك به سخنان حماسي مرد گوش مي دهد كودك را به مادرش مي دهد. مردي ديگر را از گوشه ي بالا زده ي چادر مي بينم با موهاي مصنوعي مجعد . سبيلي پرپشت و كمربندي آيينه كاري شده كه تنگ به كمرش بسته شده است. شمر تعزيه اسب را رها مي كند و گوشه ايي مي نشيند چشم ها ريز شده ، لب ها بر هم فشرده ، چمباتمه زده كنار چادر گروه ، دود سيگار را مي بلعد وبا ولع سيگاري مي كشد در اين فاصله دارند صحنه را عوض مي كنند و گروه تعزيه داخل چادررفته اند . صحنه عقب يك پيكان بار ، چيده شده . سر ميان طشت زرد به نيّت طلا . دو مرد فربه و خندان هركدام تاجي بر سر ولباسي جبه مانند بر تن ، رو به تماشاچي ها مدام مي خندند با انگشت اشاره به طشت طلا .كبوتراني بر گهواره ، بي بال زدني و رنگ كه به جاي خون شتك زده بر پارچه ي توري گهواره . اسب ها مي تازند .مردم همهمه مي كنند و بچه ها چيپس و پفك مي خورند. يكي از گروه است لابد كه تماشاچي ها را به عقب مي راند تا جاي بيشتري باز شود و سرخ پوشان بتوانند سوار بر اسب جولان بدهند . كلاه زره داري كه نشانه ي شناسايي شمر از ديگر سرخ پوشان است بر سر آن مردي است كه از گوشه ي چادر ديده بودم . كارگردان نقش را به ديگري داده ؟! حالا شمر تعزيه فقط مثل يك پياده نظام معمولي دور و بركاروان اسيران مي چرخد شمر دوم ضربه ي محكمي بين گوشهاي اسب مي زند . نيم چرخشي مي زند اسب و يورتمه مي رود . ضربه نمايشيِ ديگر را به واقع بر شانه ي نوجوان اسير فرود مي آورد و او را با خشم از جا مي جهاند ضربه ديگر را در كاسه هاي خالي آب كه دستي به صورت نمادين به آسمان گرفته . جمعيت كمي خود را عقب مي كشد همه ي نگاه ها به شمر تعزيه دوخته شده . طبل ها مي كوبند: يك يك ،دو ، يك يك ،دو چشمها خيره ي سوار شده است، ترس است شايد كه اين طور همه را مسحور خود كرده ، سوار بايد اين را دريافته باشد كه تازيانه اش را بر پهلوي اسب فرود مي آورد. اسب شيهه مي كشد « بتاز تازيانه ات را فرود آور بر هرچه و هركس كه مي خواهي» فرصت را از دست نمي دهد شمر « از روي گرده ي اسب به چشمهايي كه مرعوب تو و چرخش هاي تو هستند نگاه كني و ميل به جولان و چرخشي از اين دست را در نگاهها ببيني » شيفته ي اين فضا ، شمر تعزيه نقش را انگار فراموش كرده .يكي شده با نقش درون خود ، جولان مي دهد با ضربه ايي شلاق وار بر اسيران و ضربه ي زانو براي تيز تر كردن حركت اسب. به وجدآمده محكم تر مي نشيند بر اسب. چانه روبه بالا در حالي كه باد در اطلس سرخ پيراهنش موج انداخته است. كارگردان جلو تر آمده و به جمعيت نگاه مي كند مردم در سكوت با چشماني خيره به جلو هنر نمايي عجيب مرد را مي نگرند با اشاره ي كارگردان شمر تعزيه به سمت او مي رود همچنان با گره ايي در ابروها حالا فقط طبل مي كوبند : يك يك، يك ، دو سه ني را براي حزن آلود شدن فضا به كوبش طبل ها اضافه مي كنند مرد پياده مي شود سرخ پوشان ديگر هم. مردم با چشم دنبالش مي كنند. زير چشمي جمعيت را مي پايد كنار چادر نمايش سيگاري مي گيراند و در سردي هوا دودش را با ولع و نگاهي تيز بيرون مي دهد حالا كلاه زره دار شمر دوباره بر سر مرد اول است سوار بر اسب شده ، دست نوازشي ميان گوش هاي اسب مي كشد پا ها را آرام بر پهلوي اسب مي زند به نشانه ي حركت و چفيه را محافظ چهره وباز تنها چشم هاي روستايي اش ديده مي شوند و دوباره انگار يادش مي رود چتريِ موها را كه بر پيشاني ريخته شده اند وبالاي آن چشمها ، زير كلاهش پنهان كند. تا كاروان اسيران بگذرند و سرهاي بر نيزه و نوبتش برسد كه جولاني بدهد صداي محزون ني را ضرب مي گيرد بر شانه. جمعيت جلو تر آمده اند مردي در حالي كه به طرف كودكش خم شده اشاره ايي به سرخ پوش مي كند: « اين شمر است كه در كربلا ....» صدايش در هم صدايي نفرين ديگران گم مي شود : « لعنت بر شمر » شمر اول ، شمر دوم ،كاروان اسيران ، سواران سرخ پوش ، دومرد فربه ، گهواره با كبوتران نشسته بر آن وكاروان اسيران دو بار در ميدان مي چرخند و به نشانه ي پايان نمايش از مقابل چشمهاي خندان تماشاچي ها مي گذرند ويك به يك واردچادر گروه مي شوند .كارگردان را مي بينم كه با تحسين به شمر اول و دوم مي نگرد . |


