تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست
  بعد از آن گرد و غبار!
  یک روز متفاوت برای دزفول!

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  آپلود

 



 

 

 

 

 

 

 

کلمه یا فریم مسئله این است !
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

                                                   

  گفتگوي داريوش مهرجويي با « شرق » پيرامون فيلمنامه ايي كه گويا بر اساس «همسايه ها» ي احمد محمود نوشته شده و ساخته نشده يا گم شده از ذهنم پاك نمي شود نه كه مصاحبه چيز خيلي دندان گيري باشد ، «مسئله »به نظرم جاي تامل دارد . اقتباس هاي سينمايي از آثار ادبي و يا بر گردان هايي تصويري از قصه ها و رمانها اگرچه حديث تازه اي نيست اما از يك منظر شايد براي « ما » هنوز تازگي دارد تازگي نه از آن دید كه جالب باشد، مقصودم عدم پيشينه است شايد حدود سي اقتباس سينمايي از پشتوانه هاي ادبيات فارسي بتوان در سينماي ايران سراغ گرفت البته منهاي آنهايي كه شكسته بسته و با اقتباس از آثار نچندان با ارزش ساخته شده اند . كه البته در آن صورت مي توان رقم را تا يكصد بالا برد ! مثلا فيلمهايي مثل شب قوزي - امير ارسلان نامدار - حسن كچل - قزل ارسلان - يكي بود يكي نبود كه بر اساس افسانه هاي عاميانه ساخته شده اند يا مثلا پريچهر كه بر اساس داستان پريچهر محمد حجازي - گناهكار بر اساس داستان گناهكار حسين قلي مستعان - خاطر خواه بر اساس داستاني به همبن نام از رسول ارونقی کرمانی و ... به اینها کاری ندارم حرف من چیز دیگری است . ادبیات داستانی همچون سایر قالبهای گفتاری در عالم هنر به عنوان یک ژانر یا یک وسیله برای بیان دارای ابزارهایی است که علی القاعده منحصر به فرد است ـ کلمه ـ کلیدی ترین عنصر تشکیل دهنده ی داستان است و هویتی دارد که بر روی کاغذ معنا پیدا می کند همانطور که فریم بر پرده ی نقره ایی.  هر کدام به حیات خود ادمه می دهند و مستقل از یکدیگر بنابراین بدیهی است که داستان نویس و فیلمساز هرکدام به راهی روند . حالا اگر به دلائلی فیلمساز ترجیح دهد به سبب ارزشهای والای یک داستان یا رمان نسخه ی تصویری آن را هم تولید كند به اعتقاد من فی نفسه کاری نکرده است مگر آن که آن را در آب دیگری رویین تن کند و جامه ایی دیگر بپوشاند و کلمه را به فریم « تبدیل » کند .  این که این- تبدیل- کمر به برجسته سازی کلمه برببندد یا آن را از برج عاج به زیر بکشد. «دیدن » یا « خواندن » را معنا می کند و متمايز وگرنه یکی مثل- میلان کوندرا-مجبور مي شود بعداز دیدن« سبکی تحمل ناپذیرهستی» بگوید بعد از این طوری خواهد نوشت که نوشته اش غیر قابل فیلم شدن باشد . حالا البته نه ما میلان کوندرا داریم و نه- فلیپ کافمن- . به قول مهدی غبرایی هنوز این حرفها برازنده ی ما نیست !! همان چند فیلمی که از آثار هدایت و دولت آبادی و چویک و ساعدی و گلشیری و دانشور و روانی پور و مرادی کرمانی و گلی ترقی وفریده ی گلبوو جعفر مدرس صادقی  ساخته شده به نظر من نشان می دهد فیلمسازما هنوز نتوانسته شات های فیلمش را مثل موم در چنگ بگیرد - کلمه پیشکش - البته ناامید نباید شد در جایی که بشود« دائی جان ناپلئون» ساخت کار های دیگری و البته بهتری هم می توان انجام داد منوط به اين كه فيلمساز رابطه ي محكم تري با ادبيات داشته باشد و از آن طرف به ظرفيت هاي سينما هم وقوف كامل و بنا را بر اين بگذارد كه « فيلم » بسازد نه « رمان تصويري » .   

روزهای دو زخی
چهارشنبه نهم خرداد 1386

                                              

 

پسرم انگشت هايش را توي دهانش فرو كرده و از دو طرف مي كشد و صورتش را به طرفم مي گيرد و صدا هاي نا جور در مي آورد و من هي مجبورم كه چشم هايم را  بدرانم و بگويم : « واي چقدر ترسناك شدي . تو دايناسوري ؟ »

بنيامين هنوز مي نالد : .... يا كه بُدم از اولش براي او يه عشق ِ خارج از رده ... حالم بده ....عشقم رفت....

رضا چند ساعت پيش زنگ زد صدايش بد مي رسيد . گفتم :« كجايي تو صدات خوب نمي ياد » صداش قطع و وصل مي شد . چند مشتري با عينك ها ور مي روند دو پسر جوان آفتابي مي خواهند بايد براشان توضيح بدهم ـ پلورايد _ها برايم درد سر شده اند هر روز  بايد براي چندين نفر توضيح بدهم كه چرا عينك آفتابي خوبي هستند . رضا شكسته بسته مي گويد : يه سوالي ازت دارم . مي گويم بگو در خدمتم . دست آزادم را هم به گوشي مي چسبانم. مي زنم بيرون . باد گرم و داغ شبانگاهي جنوب توي صورتم مي نشيند . مي گويد : مرز عراقم آنتن خوب نمي دهد . مي گويم : رفتي آنجا چه كني ؟ نگيرنت.  مي گويد : من يه عمره سر مرزم عادت دارم . هردو مي خنديم مي خواهم بگويم بگو . قطع مي شود . بر مي گردم . دو پسر ، راضي ، آفتابي را مي برند تخفيف خوبي مي دهم حوصله ي چانه ندارم خندان مي روند . منتظر رضا مي مانم : سر مرز چه مي كند ؟ پسرم پشت ميز من نشسته با موس ور مي رود . خروس زري پيرهن پري را مي خواهد ، برايش مي گذارم.

رضا باز زنگ مي زند . مي گويد : تو ساختمان كردي متري چند پات تمام شد . مي گويم الان فرق كرده تير آهن هشتاد توماني كجا دويست و پنجاه تومني كجا سيمان هم كه گير نمي آيد مي گويد چه كار كنم تاكي در به دري چاره اي نيست . راهنماي اش مي كنم قبل از خدا حافظي قطع مي شود .  با اس ام اس عذر خواهي مي كند برابش مردي سيبيلو را كه ميگويد(عزت زياد) مي فرستم . پسرم حوصله اش سر رفته خروس زري را هزار بار گوش كرده مي نشانمش روي پايم كامران و هومن را دوست دارد (سينيوريتا) را بيشتر.  برايش مي گزارم . انگشت هاي كوچكش را مثل چنگالهاي يك خون آشام با تهديد به طرفم مي گيرد پوست دماغش را منقبض مي كند و چشمهاي ريزش را تنگ مي كند . آهسته مي گويم بسه ديگه آهنگو گوش كن آرام مي شود به مونيتور نگاه مي كند و رقص نور مديا پلير . من آنها را نمي خواهم ببينم .

همه اش به رضا فكر مي كنم ......           

آفتابه لگن هفت دست شا.....
شنبه پنجم خرداد 1386

                                     

                                

حكايت عجيب و غريبي شده است اين جوائز ادبي در حوزه ي داستان نويسي ،كم مانده است كه بفرمائيم :« از طلا گشتن پشيمان گشته ايم ... » مسير را چه كسي اشتباه مي رود ، برگزار كنندگان يا برگزار شوندگان !! آيا جوائز متعددي كه بيشتر حكم  اظهار نظر هاي قبيله ايي دارند تا معرفي آثار برتر، توانسته اند «‌نقش خودشان را به درستي بازي كنند » ؟ . هرچند اين «‌ آثار برتر » هم ديگر حنا شان رنگي ندارد و  چون ماحصل نگاه خردمدارانه ي اصحاب ادبيات نيستند در كوتاه مدت فقط با افزايش تيراژ مصنوعي روبه رو مي شوند و بعد شتر ديدي نديدي .

فيلم البته ، در بخش « داستان نويسان تازه پا ي تك داستاني ِ بي كتاب » كميك تر است !‌ توليد يك تعداد مشخص «داور يا داوران» و «شركت كنندگان» زنجيره اي كه حضور شان در واقع باعث « منبع درآمد»  و « امرار معاش » آنهاست . داور يا داوران محترم براي كلاسهاي خروسي (‌بخوانيد خصوصي ) شان به تور كردن « بچه ها !!» مشغول و بچه ها با سكه ها مغفول !‌ اين وسط  هم گور پدر ادبيات . هر وقت شد و افتاد مي ناليم كه فضا بسته است ، سر ها در گريبان !!‌ و چراغها خاموش . وقتي هم كاروان راه افتاد و جشنواره ها و جايزه ها جور شد ، هركي بيشتر داد بهتر . اگر هم نداد يا سكوت معنا دار مي كنيم يا توي روزنامه هاي آن وري چپ ميزنيم راست در مي آييم . عجب حكايتي است ....  

وايسا دنيا ... منم سوار كن !
سه شنبه یکم خرداد 1386

 

 

سي ماه كم نيست . براي من لااقل . سي ماه سرو كله زدن با بنا و كارگر و آهنگر و مهندس و پيمان كار و آرماتور بند و رنگ كار و شيشه بر و سفيد كار و دكور بند و ... از يك طرف ، شهرداري و ميراث فرهنگي و دارايي و ثبت اسناد و .... از طرف ديگر و تازه جور كردن پول و ريختن به چاه ويل ساختماني كه قرار است هم محل كار بشود هم زندگي وهمين يعني كه رفتن به كام شير بي رحمي به نام بانك مسكن و گرفتن وامي كه تا آخر عمر بايد قسط بدهي و تازه كم هم بياوري و دست به دامان قرض ( شما بخوانيد نزول پنج درصد ) بشوي و كله ملق زدن براي رهايي از قرض ها و فروختن يك واحد زير قيمت براي فرار از سود بيشتر و ... خلاصه اسباب كشي آخر سال و حساب كتاب ها و وصل كردن آب و برق و تلفن و گاز و بدقولي ادارات مربوطه ! و‌امروز و فردا كردن آنها به بهانه ي آخر سال و انداختن كار به اين ور سال و گرم شدن كم كم هوا و بي تحملي بچه ها و بد قولي نجار و ندادن كتابخانه و انباشته شدن كارتن هاي كتاب روي هم توي راه پله و دنبال كولر دو تكه گشتن و پول جور كردن براي خريد دو كولر ناقابل يك ميليوني و چند صد هزار توماني و نوبت گرفتن از نصاب هاي محترم براي چند هفته ي بعد و له له زدن توي گرما و نزديك شدن زمان نمايشگاه كتاب و بي پولي و سر رسيدن چك ها و برگشت دو سه تا از آنها و گرفتن بليط با درد سر و رفتن به نمايشگاهي كه خستگي اش به تنم ماند و تكه تكه بودن كامپيوترم از زمان اسباب كشي و فرصت نكردن براي سر هم كردنش و باز بدقولي نجار و آماده نكردن ميز آن و البته نداشتن دل و دماغ و كمبود خواب و الا آخر ....تازه آن پنج دقيقه اي را كه فرصت نفس كشيدن پيدا مي كني ـ انجمن ـ  سر و كله اش پيدا شود و گرفتاري ها و برنامه ريزي ها و خون دل خوردن هايش كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست و ....                                                      

سي و پنج سالگی و رسيدن به وسط هاي راه و نگاه به پشت سر و ديدن اينكه با اجازه ي شما هنوز هيچ غلطي نكرده ام و تازه از حالا بايد فصل دوم را شروع كنم و سوار بشوم  و بتازم . بتوانم یا نتوانم .اتوبوس دنیا جا داشته باشد یا نداشته باشد بلیتم کنسل شده باشد یا  ok همه اش نتیجه ی جمع و تفریق هایی است که باید انجام بدهم و ....انجام میدهم .       

Blog Skin