تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست
  بعد از آن گرد و غبار!
  یک روز متفاوت برای دزفول!

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  آپلود

 



 

 

 

 

 

 

 

« خدای چیز های کوچک »
شنبه بیست و سوم تیر 1386

 

.....می گفت :  « با تو بودن محاله » . آن روزی که من به پوست خیاری که توی سطل زباله متعفن شده بود فکر می کردم همه اش به چشم های خمارم زل زده بود و خیال داشت چیزی بفهمد . فهمیدن البته همیشه به رفتنی می ماند که آخرش به سرشکستن منتهی می شود. می گفت: « نمی خوام بیای» حالا من که خیال داشتن بمیرم تکلیفم هنوز با فرداهای نیامده معلوم نبود و پنجره های آپارتمانم چهار طاق نمی شد و من حوصله ی حتی روغن کاریشان را نداشتم و ترجیح می دادم توی هال بیست متری بنشینم و با کانال ها ور برم .می گفت : « اي فتنه بكش يا بنوازم » نمی خواستم حرامش کنم . تمام شدنش فی الفور ممکن بود آرزوهای فرو مرده ای را در ذهن سفیدم رنگ بزند . حتم نمی دانست که طاقتم چقدر زیاد است حتی نمی دانست آن لحظه ی گرم شکلاتی برای من کی منعقد می شود . یک بار گفت : « تو همه ی دنیا می » چطور می توانستم برایش آن معادله ی ساده ی چند مجهولی را حل کنم وقتی برای یکبار حاظر نشده بود بفهمد که هنوز به آن پوست خیاری فکر می کنم که توی سطل زباله متعفن شده است و برایم ارزشی برابر با بوی خمیری است که زیر وردنه پهن می شود و سفیدی آرد های ریخته ی قاطی شده باخاک های سیاه زیرمیز شاطر مکمل همه ی آن عصر های پنچ شنبه ای است که مادر بزرگ از قبرستان بر می گردد و آردهای سیاه را جمع می کند . آرزو به دلم مانده بود که یک بار هم که شده بگوید: « آزارم كن چو چشم خود بيمارم كن من ز جفايت دلشادم » اما نگفت . شاید از ذهنش عبور کرده باشد اما نگفت یا نخواست که بگوید . هربار در طلاقی نگاه های فریب کارش بیشتر دلم می خواست با آن رادیوی آلمانی که توی سلمانی دیده بودم ور بروم سرم را یک وری کنم گوشم را به بلندگو هاش نزدیک کنم موج یابش را بچرخانم و خودم را توی آینه ی سلمانی ورانداز کنم و ژست پیر مردهایی را بگیرم که هنوز قدر رادیو های آلمانی چهل سال پیش را می دانند و حواسم باشد که چین گوشه ی لب مردی را که قیچی توی انگشتانش ورز می خورد از حافظه ی کوتاه مدتم پاک نکنم . شايد اگر روزي به او  مي گفتم همه ي آزارها از دست تو نيست و كار از جاي ديگري گره خورده و اشك هاي من قرار نيست واقعا  براي همه ي آن لحظه هاي ماندني كه از دستم پريده اند چكه كنند مي شد به يك پوزخند مليحي حتي بسنده كرد كه از پشت شيشه هاي رفلكس آپارتمان روبه من ماسيده است . از قرار اما گويا گفته بود : «  كي ز وفا جانب ما بازايي » و من ، مني كه هرگز نتوانستم در هيچ قراري برايش ثابت كنم باز آمدنم هميشه حاصل جمع و جور كردن حس ماس ماليده شده ي يك ملودي فراموش شده است كه مي تواند به من توان ژنريك مخملين عطا كند فقط توانستم اينجا توي  هال بيست متري تنها بنشينم ، با كانال ها ور بروم و پرده ي صماغم را بي اراده به كنكاش  بي ثمري عادت دهم. غافل از اين كه هرگز نخواست عاتي را _ كه دست خودش نبود _ حتي كنار بگزارد و از من در باره ي آن شب زمستاني سوال كند كه بوي سوختگي لاستيك كمپرسي با سرماي زمستان مترادف شده بود و هركدام كه زودتر مي آمد ديگري را با خود جلو مي كشيد و مردان كاپشن پوشي را كه با كلت و چاقو گشت ميزدند به يادم بياورد تا من بي معطلي همه ي آن اطوار هاي فرو خورده را برايش نشخوار كنم . اما نخواست و نپرسيد و من هم هيچ وقت چيزي نگفتم تا بعد ....  

استعاره های خون چکان !
دوشنبه چهارم تیر 1386

                              

 زیر چتر سیاه شب / به حقارت های ساده ی خود می اندیشم / و به هذیان تب آ لود ارواح سرگردان/ ولبخند های موذی امواتی / که مرگشان هنوز / رسمیت نیافته است / زیر چتر سیاه شب /مصلوب بر دار منع ونفی ونهی /ناتوان از احساس سیب/ناتوان از ادارک رنج دستهای کار /ناتوان از مکاشفه ی رابطه ی زمین و هوا / زیستواره ای را تجربه می کنیم / زیر چتر سیاه شب / قدم زنان در خلاء /بر ثقل موج و کف و تاریکی / در حباب های عدم تعادل و بی وزنی /دستخوش بادهایی که از هر سو می وزند / زیر چتر سیاه شب/  روئیده در زمینی / پوشیده از گل های زهر آگین/و قارچ های سمی/ بی هیچ حرفی برای گفتن / آوازی برای خواندن/ و شعری برای سرودن         

 عباس عبادی - استعاره های بی گناه - ایده گستر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهاردهم تیر ماه روز جهانی قلم است . در این وانفسا که قلم ها به ضرس سانسور و محاق عجالتا به مرخصی استعلاجی برده شده اند بنا داریم سرمان را که درد نمی کند دستمال ببندیم و در این روز گرم تابستانی برای خودمان و دوستان همراهمان پپسی باز کنیم ! گو این که می دانیم صد رحمت به پپسی های قدیم که وقتی از سر شیطنت آن را تکان می دادیم و در آن را با لبه ی پیشخوان بقال باشی و کف دست می پراندیم آنچنان ( پ س س س س س ی ) می کرد که .... حالا بماند نمیدانیم این پپسی به پای آن پپسی برسد یا نه ولی تلاشمان را می کنیم . برنامه ی ویژه مان هم رونمایی از مجموعه شعر تازه منتشر شده ای است که در بالا نمونه ای از آن را دیدید . عباس عبادی را بچه های این حوالی خوب می شناسند برای شاعران جوان زحمت زیادی کشیده و البته قصه نویسان را هم ...

این بود که تصمصم گرفتیم کفه ی نکوداشت این روز برای (استعاره های بی گناه ) سنگینی کند  امید وارم همه ی دوستان همراه و هم دل را چهاردهم تیر ماه ساعت ۳۰/۱۷ در آمفی تاتر ارشاد دزفول ببینم

   

 

 

 

 

Blog Skin