| « خدای چیز های کوچک » |
| شنبه بیست و سوم تیر 1386 |
.....می گفت : « با تو بودن محاله » . آن روزی که من به پوست خیاری که توی سطل زباله متعفن شده بود فکر می کردم همه اش به چشم های خمارم زل زده بود و خیال داشت چیزی بفهمد . فهمیدن البته همیشه به رفتنی می ماند که آخرش به سرشکستن منتهی می شود. می گفت: « نمی خوام بیای» حالا من که خیال داشتن بمیرم تکلیفم هنوز با فرداهای نیامده معلوم نبود و پنجره های آپارتمانم چهار طاق نمی شد و من حوصله ی حتی روغن کاریشان را نداشتم و ترجیح می دادم توی هال بیست متری بنشینم و با کانال ها ور برم .می گفت : « اي فتنه بكش يا بنوازم » نمی خواستم حرامش کنم . تمام شدنش فی الفور ممکن بود آرزوهای فرو مرده ای را در ذهن سفیدم رنگ بزند . حتم نمی دانست که طاقتم چقدر زیاد است حتی نمی دانست آن لحظه ی گرم شکلاتی برای من کی منعقد می شود . یک بار گفت : « تو همه ی دنیا می » چطور می توانستم برایش آن معادله ی ساده ی چند مجهولی را حل کنم وقتی برای یکبار حاظر نشده بود بفهمد که هنوز به آن پوست خیاری فکر می کنم که توی سطل زباله متعفن شده است و برایم ارزشی برابر با بوی خمیری است که زیر وردنه پهن می شود و سفیدی آرد های ریخته ی قاطی شده باخاک های سیاه زیرمیز شاطر مکمل همه ی آن عصر های پنچ شنبه ای است که مادر بزرگ از قبرستان بر می گردد و آردهای سیاه را جمع می کند . آرزو به دلم مانده بود که یک بار هم که شده بگوید: « آزارم كن چو چشم خود بيمارم كن من ز جفايت دلشادم » اما نگفت . شاید از ذهنش عبور کرده باشد اما نگفت یا نخواست که بگوید . هربار در طلاقی نگاه های فریب کارش بیشتر دلم می خواست با آن رادیوی آلمانی که توی سلمانی دیده بودم ور بروم سرم را یک وری کنم گوشم را به بلندگو هاش نزدیک کنم موج یابش را بچرخانم و خودم را توی آینه ی سلمانی ورانداز کنم و ژست پیر مردهایی را بگیرم که هنوز قدر رادیو های آلمانی چهل سال پیش را می دانند و حواسم باشد که چین گوشه ی لب مردی را که قیچی توی انگشتانش ورز می خورد از حافظه ی کوتاه مدتم پاک نکنم . شايد اگر روزي به او مي گفتم همه ي آزارها از دست تو نيست و كار از جاي ديگري گره خورده و اشك هاي من قرار نيست واقعا براي همه ي آن لحظه هاي ماندني كه از دستم پريده اند چكه كنند مي شد به يك پوزخند مليحي حتي بسنده كرد كه از پشت شيشه هاي رفلكس آپارتمان روبه من ماسيده است . از قرار اما گويا گفته بود : « كي ز وفا جانب ما بازايي » و من ، مني كه هرگز نتوانستم در هيچ قراري برايش ثابت كنم باز آمدنم هميشه حاصل جمع و جور كردن حس ماس ماليده شده ي يك ملودي فراموش شده است كه مي تواند به من توان ژنريك مخملين عطا كند فقط توانستم اينجا توي هال بيست متري تنها بنشينم ، با كانال ها ور بروم و پرده ي صماغم را بي اراده به كنكاش بي ثمري عادت دهم. غافل از اين كه هرگز نخواست عاتي را _ كه دست خودش نبود _ حتي كنار بگزارد و از من در باره ي آن شب زمستاني سوال كند كه بوي سوختگي لاستيك كمپرسي با سرماي زمستان مترادف شده بود و هركدام كه زودتر مي آمد ديگري را با خود جلو مي كشيد و مردان كاپشن پوشي را كه با كلت و چاقو گشت ميزدند به يادم بياورد تا من بي معطلي همه ي آن اطوار هاي فرو خورده را برايش نشخوار كنم . اما نخواست و نپرسيد و من هم هيچ وقت چيزي نگفتم تا بعد .... |


