تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

برای احمد شاملو
شنبه ششم مرداد 1386

                                                             

                   هوای تازه دیگر نیست          برای احمد شاملو/حبیب شوکتی نیا

                                                                                                 

دمادم ظهر بود که رسیدم . کُنارِ پیر هنوز همان جا سر به زیر ایستاده بود . اما هرس شده و لاغر . انگار از غصه تکیده بود .  دل دادم که بشنوم تو را از شاخه های هرس شده اش . ندیدم اما . گشتم . همه ی باغچه را از نگاه خاموشم آکنده کردم . از باغچه ، عجبا بوی مرفین می آمد و خاک طعم الکل ماسیده می داد .

دمادم ظهر بود که رسیدم . همانگونه که به نیمه آمده بودم ، رسیدم . انگار به نیمه رسیده باشم . مانده بودم ته برزخ خودم . روزگار را انگار اشتباهی در تقویم روزهایم گنجانیده باشم ، گم شده بودم در تلخی ی دنیای درونم .

دمادم ظهر بود . همان ظهر اولین دیدارمان ، گوئیا . روزی که مرثیه های خاک را فریاد کرده بودی ، برای تمام خاکیان . خاک را به بهانه ی زندگی بوئیده بودی . بی که بشناسمت روشن ـ گوش دلم را به شنوائیدن حقیقتی ـ سوای همه ی عادات کهنه و نخ نما شده ام ـ به نرمی کشیدی و آرامشم بخشیدی :

ـ  کوه ها با نخستین سنگ ها آغاز می شوند /  و انسان با نخستین درد .....

و من که هنوز نخستین درد واقعی ی زندگی ی زخمی ام را تجربه نکرده بودم ، دانستم که تو با بزرگترین رنج انسان ، که روشن ترین درد زندگی است ، روزی  به مرگ خنده خواهی زد . و منی که جاداشت روزگاری خودم باشم ـ و نتوانستم ـ چقدر خودم و خودم های بی حوصله را تحمل کرده بودم .

دمادم ظهر بود . از پنجره ی روبه رو ـ روبه روی باغچه ی دیروز ـ بوی دکلمه های رنگینت فضا را به آغوش می کشید و صدای گام های آرام فریدون در دهلیز جانم طنین می پراکند :

ـ عشق رازی است / شب رازی است / لبخند رازی است / عشق آن لبخند ......

دوباره بار لبریز شدم . آکنده از دیدارهای دیروزی . تو چه ساده می توانستی به ابهامم بکشانی و به سادگی به زیئی .

زندگی با همه ی مشکلات و مرارتش لیوان تلخی می تواند باشد که گاه مزه مزه کردن ، تفش کنی و بر خاکش بریزی . می تواند قمار ناخواسته ئی باشد که ساده بازیده باشی اش ، با قرعه ئی نامطمئن .

 تو اما لیلاج لحظه های همیشه گی بودی و به تلخی وتلنگر آشنا . دمادم ظهر بود . اما چه سود ! تو اکنون از درگاه گذشته ئی  و نگاه من در آستانه ی فردای باغچه جا مانده است . کُنار پیر را سالها پیش به جبر تبری کُند و زنگ خورده هیمه کردند و خاکسترش ـ حتا ـ دیگر پیدا نیست . 

نمی آیی دیگر . باور کرده ام . اما نمی دانم چرا خیالانه آهنگ انتظار می شنوم . بیهوده دارم حوصله ی جهان را سر می برم . گویا خیالم نیست که زمان حوصله ام را به همراه خاکستر کُنار پیر به بادهای مغربی سپرده است . 

به مرگت مرثیه نمی توانم سرود  ، که زندگی ات خود مرثیه ی آرزوهای بر باد رفته ی بشر بود و تو با همه ی لغزیدن های زمینی ات آسمانی شده ئی اینک . و چنو ابراهیم در آتش ، شعله ها را شکوفانیدی از گل و گلواژه . جریان باد را پذیرفتی و عشق را که خواهر مرگ ست به نکاحی ابدی درآوردی . تو بادینه زندگی نکردی و با دین نزیستی اگر ، اما زیستن را روشنایی چشانیدی . 

دمادم ظهر بود که رسیدم . ظهر ضیافت مرگ و دلتنگی . ظهر من در غروب خسته ی تو ....    

 

Blog Skin