تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

انسان صخره ای !
شنبه هفدهم شهریور 1386

با ضربه های تیشه اش- فرهاد

       از قالب سکون

      انسان صخره ای را رویاند :

                                           « برخیز !»

بارید

باران ضربه ها

و با تداوم باران - فرهاد

حجم فضای سرد تهی را انباشت

از دست استغاثه ی تندیس :

                 « ای رود باربد!

                  آیا زبان سنگی تندیس را

                                                   شیرین

                  از دستهاش خواهد خواند ؟ »                          

          

                                                                   هوشنگ گلشیری - پیام نوین / مسلسل۸۹

                                                                                                          مهر ۴۵

کما فی السابق ....
یکشنبه یازدهم شهریور 1386

                                                                            final

 

بلاخره خواندن قصه تمام شد - با مکافات و اصرارهای آنچنانی آقای الف - ایشان تکیه ای به صندلی اش داد و امر فرمودند که نظرتان را بفرمائید . نگاهم چرخید سمت حاظرین جیک کسی درنمی آمد یک ساعتی از شروع گذشته بود درباره داستان می شد خیلی حرف زد و من فکر می کردم قرعه ی فال به نام هرکس بیفتد احتمالا باید اول به زمان نگارش داستان اشاره کند و اوضاع و احوال سیاسی و اچتماعی ایران را در آن دوران بررسی کند یا حداقل اشاره ای کند به انقلاب سفید شاه و دروازه های تمدن که شاه وعده اش را داده بود و دوران تجددی که می رفت تا چهره ی ایران را تغیر بدهد و بعد مثلا اشاره کند به سینما و داستان نویسی گلستان و نقشی که او در ادبیات و سینمای مدرن ایران داشته تا برسد به پدر و و پسر داستان که نمایندگان دو نسلند مثلا و تقابل این دو و دیالو گهای رو و نمادین که در کل داستان هست  و آشکارا آن دو را در مقابل هم قرار می دهد و پسر به جلو نگاه می کند و پدر به پشت سر و عقبگرد و ازاین جور حرفها که معمولا با آوردن نام گلستان متقارن می شود اما کسی چیزی نگفت مرد مسنی که وسط های جلسه آمده بود واکمنش  را سر داد نزدیک آقای الف و ایشان هم شروع فرمودند .( این قسمت را  چند بار نوشتم و delete کردم ولی آخرش این جور شد )  در کمال ناباوری توپخانه ی ایشان به کار افتاد و مقدمتا اندر باب دیو دوسری که ادب و نزاکت که هیچ شعور و سواد و اخلاق و معرفت و انسانیت در کالبدش راه به جایی ندارد بیاناتی ایراد فرمودند ( این فرمایشات به تناوب مثل ترجیع بندی تا پایان جلسه  ادامه داشت که بخشی البته از لج اینجانب بود ) و من هاج و واج مانده بودم پس داستان چی شد؟! اما سوالم زود پاسخ داده شد و آقای الف از زاویه دید شروع کردند که بله زاویه دید اول شخص است و راوی پدر و پدر همان گلستان است همان گلستانی که عالم و آدم را قبول ندارد یعنی به قول « جلال » همان زاویه  دید بر ما مگوزید . جالسین محترم در این لحظه منبسط شدند ! و اینجانب شدیدا منقبض . انقباض من به دلیل حرف خدابیامرز نبود که آن را می دانستم از این که می دیدم ایشان در مقام والای ( ... ) و در روز روشن ....گفتم عیبی ندارد بگذار کمی جلو تر برویم شاید گافش را ... ولی ایشان دست بردار نبود و صحبت به « نوشتن با دوربین» و گفتگوی جاهد با گلستان رسید و شاهد مثال برای این مسئله. این جا بود که آقایون و خانوما که این کتاب را خوانده بودند و مي خواستند نشان بدهند که ما هم این کتاب را خوانده ایم آمدند وسط و تائید کردند که بله پدر جاهد را هم در آورده و به همه فحش داده و یک باره جلسه شد گلستان شناسی و بررسی و ضعیت فحشهای ایشان و آقای الف کم کم رسید به آنجا که گلستان با من هم بد است و این جاهد با من یک مصاحبه ای هم برای بی بی سی انجام داده و شما نمی دانید که چه مرد نازنییني است و این گلستان چه به روز آین آدم آورده دخترش در باره ي پدر اين طور گفته است و پسرش هم كه كشته شد به ايران نيامد و..... دیدم فایده ای ندارد پنج تومان پول داده ام !! که این حرفها را بشنوم ؟ یکی از میکروفونها را کشیدم جلو ورفتم سر منبر . به ایشان عرض کردم ما تا امروز فکر می کردیم در زاویه دید اول شخص من راوی از من نویسنده جداست و .... کلی مثال آوردم که البته همه آنقدر واضح و مبرهن بودند که گاهی خودم هم چندشم می شد . ایشان مدبرانه !! تائید کردند عرض کردم ولی شما چیز دیگری فرمودید .....

من کوتاه آمدم چند لحظه ی بعد بحث دیالوگ ها پیش آمد و ایشان با جدا کردن یک دیالوگ از متن از شاگردان سرا پا گوش که تا پایان جلسه جز سر تکان دادن مثل بز اخفش و تائید کار دیگری ازشان بر نیامد خواستند که بگویند چه معنی می دهد که باز بنده ی سرا پا تقصیر عرض کردم قربانت شوم چطور می شود دیالوگی را از متن بیرون کشید و مجردا به دنبال معنی اش گشت مگر جمله ی قصار است دیالوگ را باید درجایش دید اصلا مگر می شود قسمتی از داستان را برید و پرسید این یعنی چه اما آقا اصلا کوتاه نیامد شصتش خبر دار شده بود این یکی مثل بقیه نیست هر چه می فرماید تائید نمی کند فرمودند وقتی داستانی شکل ندارد حقش است که این بلا سرش بیاید عرض کردم : شکل ؟! یعنی فرمش غلط انداز است یا طرحش عیب و ایرادی دارد ؟ فرمودند : نه حرفی برای گفتن ندارد !! و من با چشمان گرد شده عرضیدم : حرفی برای گفتن نداشتن که جزء مقولات سوژه و موضوع است نه شکل و ....

سرتان را درد نیاورم آقای الف دو پایش را کرده بود توی یک کفش که حرف اولش را به کرسی بنشاند من هم یک ساعت باقی مانده را نه از گلستان که از داستان آنجاهایی که قابل دفاع بود و حرفی برای گفتن داشت دفاع کردم و چند جایی به جدل کشید  . این مهم نیست اصلا  حرفی هم که می خواهم بزنم  این نیود .آقای الف چندی پیش با یکی از خبر گزاریهای مصاحبه ای انجام داد اندر باب كتاب و نويسنده و ... فرمودند :  اگر خواننده‌اي، يا حتي نويسنده‌اي اقدام به حذف نويسنده‌اي بكند مرتكب عملي فجيع‌تر از قتل نفس شده است  اين عبارت عين فرمايش ايشان است در مصاحبه ي ديگري هم در باب جلسات نقد ادبي و معضلات آن فرمودند : يكي از آفت هاي اين جلسات اين است : يا تبديل به نان قرض دادن و تعارف مي شوند يا حذف كردن و كوبيدن و همه ي اينها از بيسوادي بلند مي شود....

 البته باز اين همه ي  آن چيزي  نيست كه مي خواستم بگويم گور پدر همه ي جلسات .  آقاي الف حرف و عملش يكي نيست؟ يك عده اي حاضر مي شوند اطلاعات غلط به خوردشان بدهند  تازه بابت آن پول هم بدهند ؟‌ خوب كه چي ؟ اين هم بر سر همه .  اما عصباني نشويد مي خواستم برسم به اينجا كه از سعید مرتضوي  رفع تقصير كنم !‌ يك عمر به او گير داديم و اسمش بد دررفت بيچاره پول مي گرفت زنداني مي كرد  هفت روز هفته آقايان الف ها چند نويسنده و داستان را سر ببرند بس است ؟‌ چقدر فحش و توهين نثار هم كنيم بس است ؟  «ياد علي» را انداختند زندان صداي كسي در نيامد جز چند وبلاگ و سايت جهت خالي نبودن عريضه . سيمين توي بيمارستان يستري بود با    smsكشتيمش  و حالا (جن و پري) فردا هم يك چيز ديگر و ...ديگر چه بگويم ؟‌ . ما قاتليم چشم ديدن هيچ كس را نداريم حالا راضي شديد .

                                                                                        

 

... و ایضا همچنان یکی نبود
پنجشنبه هشتم شهریور 1386

 

                                                                                              part 2

 

ازاين جا به بعد با اين « استاد» كمي كار دارم و احتمالا تا پايان اين نوشتار چند بار بايد اين كلمه را به كار ببرم اما از آن جايي كه لازم است به همه ي مقدسات قسم بخورم كه قصد ندارم پنبه زني و بي احترامي كنم و از طرفي هم نمي خواهم نام ايشان را كه برايش احترام قائلم بياورم و نيز حساسيت خاص نسبت به اين كلمه دارم فلذا من بعد  مي گويم « آقاي الف »

  به هر حال ايشان بلافاصله نشست و ازكيف چرمي بزرگش كتاب قطوري بيرون كشيد و شروع كرد. قصه اي كه قرار بود آن روز نقدشود « با پسرم در راه»نوشته ي «ابراهيم گلستان » بود . اگر آن را نخوانده ايد مثل من كه تا آن روز آن را نخوانده بودم عرض مي كنم :  (ماجراي سفر پدر و پسري است در كوير كه لاستيك وسيله ي نقليه ي آنها پنچر مي شود و آنها تاير را در مي آورند و مي روند دنبال پنچر گيري . بلاخره در كنار جاده مغازه اي  پيدا مي كنند در آن فاصله يك گروه معركه گير به انجا مي آيند پسر محو نمايش آنها مي شود پدر پنچري را مي گيرد و قصد برگشت دارد اما پسر با او نمي رود قرار مي گذارند پدر تنها برگردد پدر مي رود وبا وسيله ي سالم برمي گردد و پسر را سوار مي كند )

گلستان اين قصه را در سال 45 نوشته و اثري است كه بر ديالوگ استوار است و به شيوه ي اول شخص روايت مي شود .   در گام اول و قبل از خواندن ، آقاي الف فرمودند : «‌ علت انتخاب اين قصه به اين دليل است كه مي خواهم بگويم چرا اين قصه ، قصه ي بدي است » با خودم گفتم يا ايشان خيلي حرفه اي است و مي خواهد گوش ها را تيز كند يا خيلي ناشي . فرض دوم را در جا خط زدم زيرا ايشان سالهاست جلسات آموزشي دارد كتاب دارد سابقه دارد موهايش خاكستري شده و از اين جور چيز ها . اما آخر نخوانده كه نمي شود سر قصه را بريد نگاهي به حاضرين دور ميز كه بيست و چند نفري مي شدند انداختم و سعي كردم از حركات دست و پوست صورت و ابرو و لب و دماغشان علائمي مبني بر تعجب يا مخالفت ببينم . اما نتيجه اين شد كه نگاهم در نگاه تعدادي از ايشان گره خورد و فرصت فراغ تري براي ملاحظه !‌كاري . اين را در دفترم يادداشت كردم و زيرش خط كشيدم تا ببينم بعد چه مي شود. آقاي الف امر به خاموش كردن موبايلها دادند ، يك ليوان آب خوردند و شروع به قرائت كردند . اما هنور چند سطري جلو نرفته بودند كه به فعل يك جمله گير دادند چند لحظه ي بعد علائم نگارشي در چند جمله و ...

گفتم نكند راه و رسم نقد داستان توي پايتخت اين جوري است كه مدام حس خواندن قصه را قطع كني و مثل ملا لغت ي ها به كلمه و فعل گير بدهي آْن هم به داستاني مربوط به 41 سال پيش با رسم الخط و زبان چهار دهه ي پيش در يك اثر چاپي كه مي توانسته اشكالات چاپي هم داشته باشد نديده بودم در حين خواندن به پرو پاي قصه بپيچند فكر مي كردم بايد قصه خوانده شود ديده شود بعد صحبت كرد اما آقاي الف آرام و شمرده قصه را مي خواند و مدام تذكر مي داد كه انگار گلستان الان نشسته است در جلسه و سرا پا گوش . نيم ساعتي گذشته بود كه يك باره آقاي الف سكوت كرد. من كه بر حسب عادت در هنگام خواندن قصه در جلسات چشم هايم را مي بندم و تمركز مي كنم از خير بستن چشم گذشته بودم عينكم روي ميز بود وسر به زيرباخودكار و دفترم ور مي رفتم . سكوت كه طولاني شد عينكم را به چشم زدم . آقاي الف متفكرانه به كتاب خيره شده بود  گويي چيز تازه اي ديده كتاب را به سمت حاضرين چرخاند و گفت :‌ يعني چي اين ديالوگ ؟ اول فكر كردم نكند كلمات خاصي را جا انداخته ام يا عبارت خاصي را گلستان به كار برده كه اشاره به چيزي است و من حواسم نبوده اما وقتي يك بار ديگر و يك بار ديگر و باز هم ...آقاي الف ديالوگ را تكرار كردند ديدم چيزي نيست . آن چيزي گه آقاي الف مد نظر داشت آشي بود كه كم كم براي گلستان هم مي خورد تا جا بيفتد .....

.... یکی نبود
سه شنبه ششم شهریور 1386

                              part 1

چندی پیش برای امورات خیریه !! سری به پایتخت جهان اسلام زدم و برای فرار از کثرت مشغولیت  ویرم گرفت جسارتا سری به یکی از پاتوق های داستانی مشهور بزنم و فیضی ببرم . این بود که در یکی ازدوشنبه ها سر از باغی ! درآوردم که عمارت با کلاسی را در آغوش گرفته بود . مثل همیشه که از سر خرییت فکر می کنم اگر دو دقیقه دیر تر برسم بحث مهمی را از دست خواهم داد یک ربع زود تر خودم را رساندم. دختر خانم ها و آقا پسر های گل گلاب که البته تفکیک آنها کمی مشکل بود یکی یکی از راه رسیدند و هرکدام به نوبت زیر چشمی براندازم کردند من البته همه اش به این فکر می کردم چه ژستی بگیرم بهتر است که نشان بدهد منهم این کاره ام . صندلی ها ی دور میز کنفرانس چرخ دار بود و می شد یک پا را روی پای دیگر انداخت و نیم چرخی زد و الاکی و زورکی یک قلپ آب از پارچ شیشه ای خورد اما از آنجائیکه که همیشه بد بیاری بیخ ریشم بسته است این ژست گرفتن کار دستم داد و دختر ها و پسر های خوشگل و نیم خوشگل ترسیدند جلو بیایند و یک نکته ی مهم را به من گوش زد کنند ! از شما چه پنهان آدمی که ده بیست سالی جلسه باز باشد نا خود آگاه به او الهام می شود که وقتی به جلسه ای پا می گذارد  کجا بنشیند ! خصوصا اما اگر بد شانس باشد و رئیس جلسه ای به پستش بخورد  که مقرراتی و اخمو و رک باشد جایی نمی نشیند مگر روی صندلی رئیس . بلاخره یکی از دختر خانم ها با یک برگه ی سفید جلو آمد و از من خواست شهریه ی جلسه را بپردازم تعجب نکردم اما وقتی پنج هزار تومان خواست با لحنی که یعنی درست متوجه نشدم پرسیدم : پنج تومن فرمودین ؟ البته قاعدتا باید اخم می کردم و با تشر می گفتم : چه خبره پنج هزار تومن برای یک جلسه نقد و بررسی . خب نگفتم علتش را هم می دانید ـ پس ایجاز برای کی خوب است ؟ـ دختر که پول ها را گرفت رفت ، چه دید که از گفتن اصل قضیه باز ماند نمی دانم سمت چپم پسر گل منگلی پوشی که صدای عشوه ناک مامانی داشت و موهایش را پشت سرش دم اسبی کرده بود با مهربانی سرش را برگرداند و با لبخند ملیحی که دیگر چیزی نمانده بود حالی به حالی ام کند گفت : بار اولتونه شما ؟ .... آها ..... شما تا چند ماه نمی تونین قصه ای اینجا بخونین تا جا بیفتین .... شهریه ماهی بیست تومنه .... که باید بدین به خانم .... استاد سر ساعت تشریف میارن ..... و جاشون کاملا مشخصه .... می بخشین .... اگه ممکنه .... استاد الانه می رسن....این صندلی استاده   البته شما با بهره مندی از همان تکنیک ایجاز می توانید در نقطه چین ها پاسخ های مرا بگذارید و حرکت مرا بعد از شنیدن جمله ی آخر حدس بزنید حدس شما درست است من با شکسته نفسی و فروتنانه یک صندلی جابه جا شدم اما احتمالا دیالوگ مرا نمی توانید حدس بزنید چون با همان لحن هایی که معلوم نیست شوخی است یا جدی قبل از جابه جایی در جا گفتم : پس درست نشستم     زبان بسته جا خورد و وقتی با بی خیالی خودم را با دفتر یادداشتم مشغول کردم و نگاهش نکردم ماستهاش را کیسه کرد و بقیه ی حرف را پی نگرفت . بیچاره راست می گفت استاد سر ساعت آمد و کنار دست من نشست حالا نگاه های همه به من و استاد دوخته شده بود و اگر کسی تازه می آمد خیال می کرد جلسه ، امروز میهمان دارد ! نگاهی به من و نگاهی به استاد می انداخت و سر جایش می نشست استاد البته بی خیال بود و آرام چون نمی دانست آنکه بغلش نشسته فنگ باز بی رحمی است که استاد مستاد حالی اش نیست......                        

Blog Skin