تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

نمایشنامه در سه پرده !
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386

 

 

 چندى پيش يكي از دوستاني كه به تازگي كارشناسي ارشد ادبيات پذيرفته شده بود و از دور دستي بر آتش داشت و مي دانستم كه به ادبيات و فلسفه علاقه دارد و پراكنده مطالعاتي از من خواست در« چند دقيقه » عناصر قصه هاي مدرن را برايش بگويم تا اودردفترچه اش يادداشت كند !! راستش كمي رودربايستي با اين دوست باعث شددر قدم اول مثل جن ديده !‌ها مات بمانم اما بعد حيران كه چه بگويم و چطور. نخواستم از او بپرسم كه به چه كارت مي آيد. اصلا مگر در دانشگاه هاي ما چنين مباحثي محلي از اعراب دارند ؟ كه البته جوابش را خودم مي دانستم . اما انگار اين دوست حيرانيم را دريافته بود گفت مي خواهم روی داستان حسنك وزير کار كنم دليلش را البته نگفت من هم نپرسيدم با خودم گفتم شايد ژست مدرنيته اي برخي دانشجويان خصوصا كارشناسي ارشد است كه فكر مي كنند حالا كه فرصتي هست استفاده كنند و تحولكي در ادبيات به وجود بياورند  تا در اين دوسالِ دانشگاه شايد لطفي به ادبيات كرده باشند ! با خودم گفتم به تو چه كه بدبين هستي بنده ي خدا سوالي پرسيده اگر ميداني جوابش را بده اين دوست ما به تازگي هم ازدواج كرده و به همراه همسرش كه تيپي امروزي داشت و بزك كرده به محل كارم آمده بود بلاخره چاره اي نداشتم و في الفور ذكر مصيبت را  از عقب ترين نقطه ي ممكن كه درجا به يادم آمد شروع كردم . از آلن رب گريه تا مندني پور و آن وسط مسط ها هم شاملو و رويايي و احمدي و براهني و ... همسر اين آقا چندين بار دهان مباركشان را هم گشودند و خميازه هايي كشيدند كه گمان نكنم هيچگاه كشيده باشند البته استحي هم نكردند و آداب به جا نياوردند كه دستشان را جلوي دهانشان بگيرند من هم براي اين كه مبادا شرمنده ! شوند نگاهشان نكردم كه اگر مي كردم حتما لوزه هايشان را مي ديدم گمانم يك ساعتي حرف زدم اما هر بار چيزي يادم مي آمد و توضيحي مي دادم و داستانهايي را مثال مي آوردم البته نمي دانستم كه او آنها را خوانده يا نه فرض را بر اين مي گذاشتم كه اگر نخوانده ياداشت مي كند ، گير مي آورد مي خواند . بعد از همه ي توضيحات اين دوست سوالي كرد كه ديدم عجب آبي در هاون كوفتم . پرسيد عناصر داستانهاي مدرن را كه مندني پور در ارواح شهرزاد گفته چه هستند ؟ برايم بگو تا بنويسم . حيف از او نپرسيدم كتاب را خوانده يا نه بس كه احساس تركيدگي بهم دست داده بود . هنوز مانده بودم چطور خودم را خلاص كنم كه گفت قصد دارم داستان حسنك وزير را «باز آفريني» كنم  و توضيحاتي كه داد باز آفريني نبود «بازنويسي » بود اين دفعه مجبور شدم از علي حاتمي و هزار دستان و كمال الملك شروع كنم و به «اغما » و «‌ رود راوي » برسم !! همان زمان كه باز چانه ام گرم شده بود بك دفعه چشمم به مردمك هاي مرد بيچاره افتاد عجب بلايي به سر اين زوج جوان آمده بود . زن كه داشت آينه كاري هاي سقف را بررسي مي كرد مرد هم نمي دانم به نك دماغم خيره مانده بود يا گوشه ي لبم خودكارش لاي انگشتش بود و دفترش نيمه باز حالا ديگر حتما دوساعتي گذشته بود . بلاخره تشكري كردند و موقع رفتن مرد با لبخند  گفت: ننوشتيد ، اما كاش مي نوشتيد نشستن بي جا مانع كسب است ......

                                                                                           اين را داشته باشيد تا بعد   

Blog Skin