| « قيصر » بيا كمي باهم بخنديم |
| دوشنبه نوزدهم آذر 1386 |
« قيصر » بيا كمي باهم بخنديم - امروز چهلمين روزي است كه از آن سه شنبه ي مبادا گذشته و من چهل روز است كه با ذهني مغشوش به خيلي چيزها فكر كرده ام به تو و واژه ها يي كه همه اش احساس ميكنم چقدر تنها مانده اند. هر پنج شنبه با دوستان به ديدارت آمدم در بعد از ظهر هايي كه همه دلگير بودند و هر بار در برگشت وقتي كه آسمان كم كم به تاريكي ميرفت و ماشين از گتوند فاصله مي گرفت غم بزرگي بر دلم مي نشست و اشكهايي كه نمي خواستم كسي ببيندشان از زير عينكم پايين مي غلطيدند در سكوتي كه بين مان حاكم مي شد. حتي وقتي حبيب و ارمغان و بهزاد و عباس سعي مي كردند با حرفهايشان نشان بدهند كه متوجه من نيستند و صداي فرو خورده هق هقم را نشنيده مي گيرند مي دانستم كه آنها هم به تو فكرمي كنند. ـ مادر بزرگم هميشه مي گفت هركس چله بنشيند آخرش چيزي مي شود و چيزي مي بيند كه ديگران نديده اند باورت نمي شود اگر بگويم كه منهم از اين چله نشيني بلاخره چيزهايي ديدم كه تا به حال نديده بودم يا لااقل تا آن موقع فكر مي كرده ام ديده ام اما در اين چهل روز با چشم و گوش چيزهايي ديدم و شنيدم كه باعث شد غمم دو ، كه نه چند برابر بشود. روز هاي اول وقتي كسي سياه پوشي ام را مي ديد مي ايستاد و با تعجب و كمي هراس مي پرسيد : بد نباشد چرا سياه پوشيده اي ؟! و منِ ساده ميگفتم براي قيصر . آنهايي كه تو را نمي شناختند و تنها از اين طرف و آن طرف زياد اسمت را شنيده بودند نفس راحتي مي كشيدند و مي گفتند : آهان براي اين شاعره كه تلويزيون ... خوب قبول باشد . خدا رحمتش كند كه يعني تو جو گير شده اي و مي خواهي خودي نشان بدهي و آنهايي كه مي شناختند حتي از گفتن ـ خدا رحمتش كند ـ هم طفره ميرفتند و مي گفتند : آهان و سرشان را چنان به عقب مي بردند كه يعني : ماراباش چه خيالي مي كرديم كه يعني به تو چه ربطي دارد ؟ مگر كس وكار قيصري ؟ قوم و خيشي ؟ و من بعد از ده روز به اين فكر نيفتادم كه نكند كار اشتباه و بيهوده اي انجام مي دهم من همه اش به اين فكر مي كردم كه كسي را از دست داده ام كه حالا ديگر نيست كسي كه به قول بهزاد در آن ويژه نامه اي كه برايت درآورديم واژه ها براي آن كه در شعرش بنشينند از هم سبقت مي گرفتند .كسي كه روزگاري تكيه گاه احساس من بود حالا به نظر تو اين مي تواند يكي از دلائل سياه پوشي من باشد ؟ خنده دار نيست از نظر تو ؟ ـ آن موقع كه تازه تصادف كرده بودي و كار داشت به جاهاي باريك مي كشيد و رفتني بودي و كسي نبود كه به دادت برسد و فكري برايت بكند را كه يادت هست ؟ خيلي جالب است كه يك دفعه همه كس و كارت شدند ، دوستت شدند ، غم خوارت شدند يار گرمابه و گلستانت شدند به خاطر تو با اين و آن در افتاند هر جا پايش افتاد رفتند ، حرف زدند ، برايت شعر گفتند ، سمينار و .... گرفتند و همه ي اينها را در اين چهل روز انجام دادند . سريع و مطمئن . هر لقبي هم دوست داشتند تقديمت كردند . از تو چه پنهان كه گتوندي ها هم مانده بودند هاج و واج . لابد مي ديدند سالها پيش چند جوان ، احتمالا با پول تو جيبي تابلوي سبز زنگي در يكي دو كيلومتري گتوند كنار جاده نصب كردند و رويش با رنگ سفيد نوشتند « به شهر قيصر امين پور خوش آمديد» و بعد ها رنگ و رويش رفت و پايه هاي آهني اش حتمالا بر اثر برخور ماشيني چيزي با آن از زانو خم شد و همانطور ماند و كسي حاظر نشد پايه هاي آن را راست كند اما حالا به يمن آمدن جسدت به گتوند صاحب اداره ارشاد و فرهنگ سرا مي شود . خيلي خوب است . مي دانم لااقل تو يكي راضي هستي كه جسدت براي زادگاهت بركت داشته باشد ولي راستش را بگو جريان از كجا آب مي خورد ؟ ـ پنج شنبه قرار بود براي چهلمت در گتوند مراسم مفصلي بگيرند دوستانت بيايند خاتمي و كروبي و قاليباف بيايند صد تا شاعر بيايند وزير بيايد وكيل بيايد نمايشگاه آثارت برپا بشود با نصف قيمت نمايشگاه خوشنويسي از آثارت برپا بشود . پوسترهايت را توضيع كنندو ... اين را تلفني به بچه ها گفته بودم . حبيب حرف دل همه ي ما را زد : مباركشان باشد ! پرسيدم ازش كه اين هفته هم هستي ؟ گفت : نه و من البته مي دانستم كه اين نه يعني چه و ميدانستم كه او هم اين شلوغ بازي ها را در شان تو نمي داند . و از بازي هاي تبليغاتي بيزار است . ارمغان را نمي شد پيدا كرد ماشين دارمان او بود . تلفنش جواب نمي داد ساعت از يك گذشته بود هنوز هماهنگ نبوديم بهزاد زنگ مي زد كه چه كنيم دارد دير مي شود نمي رسيم تا گتوند يك ساعت راه است . ارمغان مي خواست اين هفته را با اهل و عيالش برود گتوند اين را دير فهميديم . بايد فكر ماشين ديگري مي كردم . ماشين عباس بنزين نداشت از او خواستم سراغ حبيب برود كارتش را بگيرد بنزين بزند و بيايد . تا آمدن عباس زمان زيادي طول كشيد چهار رسيديم گتوند و ديديم كه دير نرسيديم ! كسي نيامده به قول شما بختياري ها نه خاني آمده نه خاني رفته همان هايي كه هر هفته مي آمدند و گتوندي ها و البته چند تايي كت و شلواري از استانداري و فرمانداري و شهرداري كه نه براي تو كه براي نيامده ها آمده بودند آن حوالي مي پلكيدند و از آن همه برنامه دو پوستر تك رنگ از تو را مي شد در دست همه ديد و نمايشگاهي !! از دو كتاب تو كه البته چيزي از آنها باقي نمانده بود .ـ راستي من هنوز اين كتاب سنت و نوآوري تو را نخوانده ام يعني گيرم نيامده ـ به هر حال چيزي كه مي خواستم بگويمت اين است كه موقع برگشتن باز دلم گرفت و وقتي خواستم آخرين فاتحه را برايت بخوانم باز مثل روز اولي كه خبرت را از اس ام اسي گرفتم و سخت گريه كردم نتوانستم خود داري كنم يعني دست خودم نبود وقتي چشمم به عكس قاب گرفته ات افتاد كه زير چشمي نگاهم مي كردي بغضم تركيد و تا وقتي عباس تكانم نداد يادم رفته بود كه دستم روي پارچه سبزي كه روي مزارت پهن كرده بودند قفل شده است وقتي به سه راهي گتوند ، شوشتر ، دزفول رسيديم عباس از دكه سر سه راهي چهار دلستر و دوتا چيپس گرفت و من كه فكر نمي كردم با بغضي كه داشت خفه ام مي كرد در غروب نيم سرد آخر پاييز بتوام تا خانه چيزي بخورم هم دلستر را خوردم و هم چيپس را و جاي تو خالي كه براي اولين بار ديدم كه خوردن دلستر و چيپس با بغض چه مزه ي خوبي دارد . نمي دانم دفعه ي بعدي كي به دبدارت خواهم آمد اما ميدانم دير نيست ولي بايد قول بدهي دفعه ي بعد كه خودم تنها مي آيم بلند شوي بنشيني و كمي باهم بخنديم شايد من بتوانم كمي از فكرت در بيايم قول مي دهي ؟ |

