تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  آزادى و ضرورت
  كنج وب آ سيد مرتضى
  جلو پاتو نگا كن
  جلسه ی دوم به روایت تصویر
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  آوازهاي پرنده مهرماه
  بهاره خليقي
  اسماعيل فيروزي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  انجمن نقد ادبي
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  روزانه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن

 





 

 

 

 

 

 

 

زن
پنجشنبه بیستم دی 1386

 

                                                                    زن

 

 

زن هر روز از كوچه ، از مقابلم مى گذرد . گاهي نيم نگاهي مي اندازد وگاهى نه .ميان سال است . قد نسبتا كوتاهي دارد و كمي لاغر است. هميشه كفشهايى مي پوشد كه وقتي مى بينمش با خودم مى گويم : یعنى كفش بهترى ندارد ؟

----  -----   -----  -----  ------   -----  ---- - - - - - - - - - - - -

سه تا دختر دارد كه همسن هستند.پانزده شانزده ساله اما هيكل هاى متفاوتى دارند. چاق ، لاغر و خيلى لاغز . كوچكترى لاغر و نمكى است . وسطى چاق است و سينه هاي بزرگ و آويزانى دارد . بزرگترى هم كه معلوم است . پدرشان معتاد بود . چند سال پيش از بد مستى افتاد و مُرد. اهل محل را به ستوه در آورده بود.گاهي تو حال خمارى لخت مي آمد توى كوچه و زنها و بچه ها را فرارى مي داد وقتى هم آرام بود كل شهر را پياده گز    مى كرد و شب تا دير وقت توى كوچه ها سيگار مي كشيد و قدم مى زد . مي گفتند خانوده ى پول دارى داشته قبل از انقلاب . مى گفتند زمين دار بوده اند،خان بوده اند . باغ داشته اند . انقلاب كه شد برادر بزرگش را كه        مى گفتند با ساواك همكاري مى كرده كشتند. اموالشان را مصادره كردند . از آن همه دارايى خانه اى كه در آن زندگى مي كردند نصيبشان شد . مرد با زن و سه دخترو دو خواهر پير دخترش زندگى مى كرد . اهل محل بارها ديده يودند كه دو خواهر را زير مشت و لگد كبود كرده و فحشهاى آنچنانى داده اهل محل ديده بودند كه خواهر ها زير كتك جيغ كشيده اندو نفرين كرده اند . مى گفتند مرد مى خواسته خانه را بفروشد و دود كند . خواهر ها اما حاضر نبوده اند سهم خودشان را بفروشند . كسى نمى دانست خرج خانه را از كجا در مى آورد. كار نمى كرد . مى گفتند رعييت هاى آنها هنوز هم به بچه هاى خان وفادارند و برايشان پول و برنج و خوراكى مي آورند . مى گفتند (آدم ) هاى پدرش هواشان را دارند . مى گفتند هنوز زمين دارد و آنها را اجاره مى دهد....   

 تاو قتى كه افتاد و مُرد كسى زنش را نديده بود. مي گفتند زن نجيبى است كه تا حالا دوام آورده مى گفتند اگر به خاطر دخترهاش نبود خيلى وقت پيش مى گذاشته و مى رفته .

روزى كه مَرد ،  مُرد كلى ماشينهاى لوكس توي كوچه قطار شده بود . اقوامش براى مرد قبر خوبى كنار يك امام زاده خريده بودندو به جز همان دختر كوچك نمكى كسى گريه نمى كرد . اهل محل به آرامي از كنار هم مى گذشتند و زير لب مى گفتند : بلاخره مرد .... آنقدر كشيد تا مرد ..... سنگكوب كرد ..... بهتر ....راحت شديم ...زن و بچه اش راحت شدند .... خواهر هاش ...

---- ----  ----- ----- ----  ----- --- ---- - --- -  - - - - - - - - - - - - -

 

زن با دختر كوچك نمكى كه حالا خوشكل تر شده از كنار چند جوان مى‌گذرند . دختر شماره موبايلى را زمزمه    مى كند. نگاه هاى زن روز به روز معنى دار تر مى شود. پچ پچ جوانهای محل بيشتر مى شود بقال محل خبر هاى‌ تازه اى دارد....   

    

 

تقدير ماست كه « رادى » برود !‌
پنجشنبه ششم دی 1386

 

 

                       

                         تقدير ماست كه « رادى » برود !‌

 

....و چه بد نسلى بوديم ما.

وقتي كه مي بايست كودكى مان را جشن مي گرفتيم در آغوش پدر شعار داديم و در تظاهرات عرق كرديم وشب، دور آتش مردان، تفنگ ديديم و خنجر

 صدا صداى فريادهاى آزادى‌خواهى‌ بود .

 وقتى غرور نوجوانى مان گل كرد صدا صداي آژير بود و سنگر و خون و موشك واردوگاه.

وقتى شوق ادبيات در وجودمان جوانه زد و استعدادمان تك زده بود و جواني را زمزمه مي كرديم  كسي به حرفمان گوش ننهاد. صدا صداى بازسازى و آجر و تير آهن بود    

و حالا...

نه هجمه اي هست كه كسى شعار آزادي سر بدهد نه گلوله اى كه سينه ى برادرى را بشكافد و نه آوار تير آهن براي ساختن ديوارهاى زخمى .

 صدا صداى قدمهاى مرگ است كه استوار و سنگين در برابرما ـ كه ديگر جوان نمى توانيم بود ـ چپ و راست مي رود و يك به يك از بوستانى كه فرصت نيافتيم ببوئيمش گل بر مي كند .

  

 آه خدايا تقدير ما است كه داغ از پي داغ  بينيم  ؟      

بازی آخر بانو کی تمام می شود ؟
یکشنبه دوم دی 1386

 

                                    بازی آخر بانو  کی تمام می شود ؟

 

حكايت پر آب چشم جوايز ادبى در حوزه ى داستان كى قرار است تمام بشود؟ . گويا يك بار پيش از اين هم ذكر مصيبتي خوانده بودم . راستش گاهى دلم براي گلشيرى مي سوزد . براي فرزانه طاهرى هم . اما هرسال كه مى گذرد بيشتر مطمئن مي شوم فرزانه طاهرى براى اين كار مناسب نيست . نمي دانم چرا احساس مى كنم در رودربايستى گير كرده يا به قول ژورناليستها معذورات اخلاقى !. چه اصرارى است هرسال اين همه به زحمت بيفتد و براى برپا كردن جايزه اى كه اما و فاما دارد هم به خودش هم به گلشيرى و هم به داستان آسيب بزند ؟ شايد اگر نام بلندي در پس اين جايزه نبود مثل انتخاب هاي ديگر مي شد بي خيالش شد و از كنارش گذشت . اما به خاطر گلشيري نمي شود . نويسنده اي كه حاظر نشد به هيچ وجه از ذات داستان، كوتاه بيايد و كسي را مراعات كند حالا اسمش زينت بخش مسابقه اي است كه معلوم نيست چطور دست به انتخاب مي زند و يكي مدام بايد بيايد توي اين نشريه و آن سايت مصاحبه كند ، توضيح بدهد ، توجيه كند دنبال خبر ها بدود تصحيح كند تكذيب كند ....

يكي از كتابهايي كه جزء كانديدا ها معرفي شد( لكه هاي گل) بود آن را خوانده ام .به توصيه ي دوستي كه از من خواسته بود نظرم رادر باره اش بگويم . در اوايل سال زماني كه هنوز بحث جايزه ي گلشيري نبود . فوق العاده مجموعه ي نازلي است . نويسنده آن را براي خيلي ها فرستاده وخواسته بود كه نقدش كنند بهارلو ، ابوتراب خسروي ، ايوبي ، امين فقيري و ...بسياري از اين نقد ها را ديده و خوانده ام همه آن را ضعيف و داراي اشكالات فني زياد دانسته بودند البته هر كسي با حداقل هاي داستان نويسي مي توانست پي ببرد كه نويسنده ي آن كتاب بي تجربه و كم مايه است و كتابش هيچ چنگي به دل نمي زند. اما بعد وقتي نام كتاب را در ميان كانديداها ديدم در كنار مثلا(بيرون پشت در) ناصر زراعتي و بعد هم در روز آخر حرفهاي نسترن موسوي دبير جايزه كه گفته بود ليست كتابها را براي شصت نويسنده و كارشناس و منتقد فرستاده ايم و كانديداها درواقع منتخبين آنها هستند چندين علامت سوال برايم ايجاد شد . با فرض صحت يعني اين كتاب براي اين شصت نفر صاحب نظر اثر مهمي به شمار مي آمده ؟ يعني كسي كه فهميده (بيرون پشت در ) اثر قابل اعتنايي است با همان درك به اين نتيجه رسيده كه (لكه هاي گل)هم همينطور است ؟!‌ من نه با علي صالحي مشكلي دارم نه ناصر زراعتي دوست پدرم است اما هيچ شك ندارم در اين انتخابها حفره هاي خالي زيادي وجود دارد كه يك روزي گندش بالا مي آيد  و فرزانه خانم بايد به گلشيري جواب پس بدهد .           

Blog Skin