تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

آنكه بر سر شاخ نشسته بود و بن مي بريد
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
  • خليل رشنويآنكه بر سر شاخ نشسته بود و بن مي بريد

 

گناهي ندارند البته ، روز گاري كه مي بايست مي آموختند ، كسي نبود . در شلوغي جامعه اي كه از هر طرفش آه و فغان بلند بود هركس به كاري مشغول بود و  آنها خود رو  بار آمدند و ظرف دانستگي شان خالي ماند .

 ْآنچه كه در پست قبلي آمد يك از هزاران آسيبي است كه اين روزها گريبان ادبيات داستاني ما را       مي فشرد . ناداني نسلي كه  يكي از خصوصيات بارز ش به قول جلال ( هر هري مذهب ) بودن آنها ست هر بار به شكلي خودش را نمود مي دهد . آنچه كه آمد ديدگاه من بود بي آنكه اسم كسي را برده باشم اما خليل رشنوي مجري مسابقه ي داستان اس ام اس ي انديمشك تاب نقد نياورد و از آنجا كه جوانك روستايي آب نديده اي است و با اين وادي بيگانه است در وبلاگي كه براي اين مسابقه باز كرده به جاي پاسخگويي فني از سر استيصال خوي روستازادگي اش را به نمايش گذاشته و در باره ي شخص من و پول هايي كه پيش من است مثلا ، حرف هايي زده اند كه در نگاه اول حس ترحمي را در من بيدار كرد گويي به اين وسيله  مي خواهد اينگونه وانمود كند كه من اختلاف مالي با وي دارم و حرف هاي من در اين راستاست يا در ابتداي نوشته اش اينگونه نشان داده است كه گويي مرا كاملا مي شناسد البته ناگفته پيداست هيچ سنخيتي بين من و او نيست نه روزي با او مراوده ي مالي داشته ام و نه هيچ گاه همكار و همسايه بوده ام تنها ارتباط ما  به حضور چند جلسه اي او در كلاسهاي كارگاهي من در سال گذشته بر مي گردد كه پس از آنكه نتوانست داستان قابل قبولي ارائه كند و سطح نقد هاي كارگاهي اعضاء جلسه را فراتر از دانسته هايش ديد  دمش را روي كولش گذاشت و به زادگاهش برگشت . اما اين چند خط را محض اين كه بداند و بدانند مي نويسم        

و الا نه وقت و نه حوصله ي اين بچه بازي ها را ، نداشته و ندارم و ادامه هم نخواهم داد .

اينكه در ادبيات كاري جز خرده گرفتن از افراد ندارم  دقيقا مصداق بارزش خود اوست.آنجا كه در كلاسها من و ديگران مجبور بوديم بديهي ترين اصول داستان را برايش بازگو كنيم. نهايتا هم بعد از چند جلسه با آنكه هزينه ي آن را پرداخت نكرده بود نيامد تا بيش از آن در جمع منزوي نشود حالا اگر اين نكنه در او عقده اي ايجاد كرده كه بخواهد از سر لج بازي جشنواره ي من درآوردي برگزار كند تا حداقل به من ثابت كند كه (‌منهم بلدم ) باشد عيبي ندارد ( تو هم بلدي ) اين نكته را بگزاريد كنار چند كلمه ي بعد كه فرموده اند بعد از جشنواره به وبلاگ ايشان سر زدم چون حدس زده بودم در مورد جشنواره اس ام اس حرف خواهد زد  اين كاملا نشان مي دهد براي جبران عقده هاي فرو خورده در كلاسهاي من اين بنده ضعيف خدا خودش را به چه دردسري انداخته است بند هاي يك تا پنج نوشته اش كاملا تصديق كننده ي حرف هاي من در پست قبلي است گو اين كه مي توانيد حرفهاي طلا حسن نژاد / محمد عزيزي/  ـ‌ را هم در اين ارتباط ببنيد ( در مصاحبه هايي كه با ايسناي خوزستان داشته اند ) كه چطور در رد اين جشنواره سخن گفته اند سخنرانان پيشكش . اما بند ششم كه چند بيت از شعر زنده ياد ناهيدي را آورده اند جاي هيچ توضيحي ندارد كافيست سري به اين وبلاگ  ( كه لينكش در وبلاگ خودم هست ) بزنيد و قضاوت كنيد يا در روز همايش به  سالن برگزاري بياييد بند هفتم هم يك بحث كاملا انحرافي و كذب  براي رد گم كردن است در آخر متاسفم كه مجبور شدم اين گونه پرده دري كنم اين هرگز رسم من نبوده من هرگز با اشخاص كاري نداشته ام عمل را ديده ام و عمل را نقد كرده ام اما جواب هاي  هوي است . به خليل رشنوي توصيه مي كنم كتاب بخواند و تامل كند ادبيات جاي هاي و هوي كردن و لج بازي نيست او حالابه شهر آمده و باید آداب شهر نشینی را یاد بگیرد چه خوشش بیاید چه نیاید

لطفا دست از سر كچل داستان بر داريد
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

 

 

با اين كه اين روزها كمتر فرصتي براي وب گردي دارم اما خبر هاي جالبي !! از گوشه و كنار مي شنوم كه از فرط بيمزگي مثل هندوانه ي فطيري اند كه بعد از دوساعت برق رفتگي از يخچال بيرون بيايد .مثل جشنواره اس ام اسي كه در شهر كوچك انديمشك برگزار شد . وقتي فراخوان اين جشنواره منتشر شد احتمالا كمتر كسي از خود پرسيد كه داستان اس ام اسي چه جور داستاني است ؟ چه ويژگي هايي دارد ؟ آيا منظور همان جوك هايي است كه رد و بدل مي شود ؟ يا قرار است اتفاق ديگري بيفتد ؟ اصلا چطور ممكن است وقتي معياري براي اندازه گيري وجود ندارد جشنواره اي برگزار بشود . گيرم كه چندتا بچه اشتباهي مرتكب بشوند و بخواهند دور هم جمع بشوند و جوك هاي تازه سازشان را براي همديگر بخوانند چرا نويسندگاني مثل جزيني و مير عابديني و آبكنار مي پذيرند كه ....

 البته موضوع سخناني كه هريك از آقايان در انديمشك ايراد كردند يا قصد داشتند ايراد كنند  هيچ ربطي به داستان اس ام اسي نداشت : ريخت شناسي داستانهاي ميني مال / داستان فرم‌گرايي و تجربه‌گرايي در 10 سال اخير /واقعيت و خيال در داستان كوتاه ده سال اخير/ جوهره ي ادبي در داستان كوتاه / راوي موجه در رمان هاي چند سال گذشته

و اين نشان مي دهد كه مدعوين و داوران هم سر درگم بوده اند حال در نظر بگيريد صاحبان چنين مباحثي بخواهند داستاني با قالب اس ام اسي را داوري هم بكنند . بدون شك هيچكدام از داوران ! معياري براي قضاوت نداشته اند. جز حدس و گمان !! البته كالبد شكافي جشنواره هاي داستاني از بعد داوري  در چند سال اخير كارنامه ي خوبي پيش روي ما نمي گزارد ولي اين شكلي هم ديگر نوبر است .

   و باز نكته ي جالب تر در اين بازي اسامي به اصطلاح برگزيدگان!!  است كافي است اين اسامي را با برگزيدگان جشنواره هاي فله اي كه در اين چند سال اخير در هر كوچه پس كوچه اي راه مي افتد كنار هم قرار دهيد : آقاي الف در خرم آباد مسئول جشنواره است آقاي ب از انديمشك برگزيده و برعكس . خانم ج در همدان مسئول جشنواره است آقاي د از اصفهان برنده و برعكس و همه ي آنها دسته جمعي در بانه بعد در تهران بعد در ...   اين يعني بازيچه قرار گرفتن ادبيات داستاني در دست عده اي علاف كه فاقد هرگونه خلاقيت و استعداد هستند . متاسفانه اين گونه بازي هاي جواني جز تقدس زدايي از واژه هايي كه براي هويت بخشيدن به آنها سالها خون جگر خورده شده و داستان نويسان زيادي براي اعتلاي داستان مثله شده اند هيچ عايدي ديگري ندارد كاش آقايان موجهي كه داوري و شركت در اين گردهم نشيني را پذيرفتند اعتبار ادبي خود را خدشه دار نمي كردند و  به جواناني كه همه  چيز را ساندويچي و پيتزايي مي خواهند ياد بدهند كه داستان داستان است نه بازيچه  

Blog Skin