تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست
  بعد از آن گرد و غبار!
  یک روز متفاوت برای دزفول!

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  آپلود

 



 

 

 

 

 

 

 

بوالعلا ( از مجموعه ي شب نقره اي)
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
                              

                              سابات-99099

 

آفتاب نيم بند زمستان حتي به « سابات درازه »‌ هم راه نداشت . شب باران تندي آمده بود وهوا بوي گل شسته مي داد. آسمان آبي بود و چند پيرمرد چپق هاشان را چاق كرده بودند و  در سايه ي نيم آفتاب دل سير پك مي زدند . پيرمرد سقا گيوه هايش را زير بغل زده بود تا گل و لاي كوچه به آنها نچسبد . پا هاي نحيف پيرمرد توي گلهافرو مي رفت، براي تعمير ، مشك را صحرابدر مي برد . سابات بعدي را كه پشت سر گذاشت گنبد آبي «سبز قبا »پيدا شد ايستاد و دستش را به سينه گذاشت و تعظيم كرد و سلامي فرستاد . باد سردي زير پوست چروك خورده اش دويد.  تنش مور مورشد . هنوز چند گامي نرفته بود كه از ته كوچه با شتري سينه به سينه شد . خودش را كنار كشيد تا شتر و مرد سوار از كنارش بگذرند . شتر پاهاي ستبري داشت و درشت تر به نظرمي رسيد. نگاهش به سمت پاهاي مرد سوار سُليد . مرد هم قامت درشت و بلندي داشت  رداي سبز نازكي پوشيده بود و ادامه ي عگال سفيدي را كه دور سرش پيچيده بود روي شانه هايش انداخته بود . سوارزير چشمي پيرمرد را برانداز كرد و با شترش آرام از كنار او گذشت . حسي عجيب پيرمرد را فرا گرفت . چهره ي مرد برايش آشنا نبود بي اختيار به دنبالش كشيده شد . توي كوچه كسي نبود اطراف را پائيد و دنبال شتر و مرد سوار راه افتاد.  مرد به سمت «محله مسجد» راهش را كج كرد . به سابات بعدي نزديك مي شدند سقف آن كوتاه بود و عرض كمي داشت . پيرمرد ايستاد . آنچه را مي ديد باور نمي كرد . شتر نزديك شد . سقف سابات اما ناگهان از جا كند و ستون هاي آن از هم گشوده شدند . مرد و شتر به راحتي از سابات گذشتند . دهان پيرمرد از تعجب باز ماند. گيوه هايش از دستش رها شدند . از ميان شيارهاي صورت پيرمرد قطره اي اشك روي گلهاي كوچه چسبيد . گام كوتاهي برداشت اما مرد و شتر در تاريكي سابات محله مسجد گم شدند ....    

 

شوق
پنجشنبه نوزدهم دی 1387
                    

                                  Copy-of-1.jpg-75577        

 انگار همه چيز محرم امسال دست به دست هم  داده است تا به گذشته برگردم وخاطرات كودكي ونوجواني ام زنده شود روزهايي كه با شوق ، صبح تاسوعا همراه هيئت مسير رودبند را پيش ميگرفتم و صداي گروه مارش توي گوشم بود و شوق كودكانه اي مرا به خيابان منتهي به رودبند مي كشاند كه كسي نان و سبزي و پنير نذر كرده بود و من با شوق ميگرفتم و نخ قرقره اي را كه به نازكي دورش پيچيده بود باز مي كردم و مي خوردم و كمي آنطرف تر شربت زعفران كه گلويم را تازه مي كرد تا سر نوحه را رساتر بگويم و سينه را محكمتر و بعد ها نوجواني كه باز ادامه داشت و ادامه داشت تا جواني كه شوقم كمتر شد به خاطر آنچه نبايد مي ديدم در آن دو روزي كه در باورم راه به گناه نداشتند و نبايد هايي كه بايد رعايت مي شد . از اين كه رياكاري ها بيش از پيش رخ مي نمود و  كم كم خالصي ها كمتر ديده مي شد و بعد ها سفر و ...

هيچ گاه نتوانستم صبح خيلي زود خودم را به رودبند برسانم و رقص علم  ها رابببينم رقص علمها ي چند متري سياه و سفيد وسبز كه با صداي سرنا و دهل روي سينه ي جوانها يي كه پهلواني شان را  ـ جواني شان ـ  را با بلند كردن علمهاي سنگين هشت ، نه متري به اثبات مي رساندند.

هميشه وقتي به رودبند مي رسيدم كه علمها تكيه به ديوار بلند بقعه از دور هيئت ها را تماشا مي كردند و در زير آفتاب و در سايه ي شالهاي همديگر شايد ما را به هم نشان مي دادند چقدر دلم مي خواست همان لحظه خودم را به نزديك گلدسته هاي بقعه ، جايي كه علمك فلزي علم ها را مي شد لمس كرد برسانم و در كنار آنها از دور ـ از بالا ـ دسته ها را ببينم كه مثل ماري سياه مسير پيچ دار و سرازيري را طي مي كردند و از جلوي بقعه مي گذشتند و كمي بعد در خم خانه هاي قديمي ناپديد مي شدند و تا وقتي صداي نوحه و دهل و نقاره ي هيئت به گوش مي رسيد سر نوحه را تكرار كنم و آرام سينه بزنم و اگر شد گردن بكشم تا زودتر از ديگران دسته ي بعدي را ببينم و كيف نامحسوسي زير پوستم بدود و باز اگر شد دزدكي شالي از علمها كش بروم و به همه بگويم كه شال علم دور گردنم است و با بقيه شالها فرق دارد .سالها مي گذشتند و قرار من با علمهاي تكيه داده به رود بند هرسال تجديد مي شد تا آنكه ناتمام ماند و ماند ...

 امسال باز من بودم و رود بند و علمها كه تكيه داده به ديوار بلند بقعه مرا به خود مي خواندند . من باز كاهلانه  از كنارشان گذشتم . شوق بالاكشيدن در دلم نبود . سر نوحه را زير لب زمزمه مي كردم. درد كمر و زانويم  زق زق مي كرد و هواي نيم سرد زمستاني زيپ ژاكتم را پالا برده بود. هيئت به كنار بقعه رسيده بود . آرام از كنار علمها گذشتيم شايد من خسته بودم .علمها هنوز با قامت بلند نگاه مي كردند من به گذشته فكر مي كردم  صداي نوحه را نمي شنيدم. وقتي نگاهم به ديواره ي روبه رو افتاد.....بغض امانم نداد....            

                                                                                                                                         

قمه کشی ادبی و طولانی ترین دشنام در تاریخ ادبیات ایران
یکشنبه هشتم دی 1387

 

                                                               

                                 

 

محمدرضا سرشار دو كتاب با موضوع مشترك منتشر كرده است اولي « راز شهرت صادق هدايت »كه چاپ سوم آن 1387 است و ديگري «حقيقت بوف كور» كه چاپ اول آن امسال است. گويي نتوانسته همه ي حرفها را در كتاب اول بزند يا اينكه حق التاليف مناسب ، او را به كتاب دوم كشانده به هر حال هردوكتاب از يك انتشارات !! ( كانون انديشه جوان ) قيمت هردو 5000 تومان با مجموع 516 صفحه است از اين رو من هردو را يكي فرض مي كنم

قصه ي بي پايان تقابل ميان سنت و مدرنيسم البته موضوع اين دو كتاب نيست. نويسنده ، محقق !! از جان مايه گذاشته كه ثابت كند همه ي كساني كه در اين چند دهه به جز شخص خود او در باره ي صادق هدايت و آثارش و خصوصا بوف كور اظهار نظري كرده اند از بيخ و بن بي سواد و البته مسئله ! دارند و بايد برايشان پرونده اي تشكيل و رسيدگي بشود در تمام 516 صفحه ي كتاب نشاني از استدلال و منطق وجود ندارد در عوض آنچه كه به وفور موج مي زند دشنام و ناسزا و تهمت و افترا ي جناب سرشار به اصحاب هنر و ادبيات معاصر ايران است. كتاب علي رغم ادعاي جناب رهگذر اثري علمي و محققانه نيست از اين رو قصد بررسي اش را از اين زاويه ندارم كه آب در هاون كوبيدن است بلكه به اعتقاد من (سرشار) فصل نويني در دشنام آوري و تاختن بي نزاكتانه را گشوده است كه قابل تامل است از اين رو ابتدا گزیده هایی را مي آورم كه نويسنده پنبه ي منتقدان و پژوهشگران ادبي ايران را به اعتقاد خودش مي زند و بعد بخشهايي كه در باره ي هدايت و آثارش قلمي كرده است تا بلكه  قمه كشان ادبي روزگارمان را بهتر بشناسيم :

1 ـ «‌ نقد متفاوت اثري كه طي هفتاد سال دهها بار با كج فهمي و بد فهمي و مبالغه هاي شگفت از سوي مشهور ترين چهره هاي ادبي داخلي و خارجي مورد به ـ اصطلاح ـ نقد و تفسير و تاويل و ستايش قرار گرفته و يك تابو در ذهن ايجاد كرده حقيقتا كاري  دشوار است ...   ص 13 حقيقت بوف كور »

يعني اينكه منتقد !! محترم در همين اوان كار همه ي نقد هاي پيش از خود را كه از سوي مشهور ترين چهره هاي ادبي داخلي و خارجي انجام شده از روي كج فهمي و بدفهمي و مبالغه قلمداد و حال ايشان مي خواهند اين كار حقيقتا مشكل را به انجام برساند

2ـ نويسنده در پاسخ به اين پرسش كه چه چيز باعث گمراهي سي ساله (‌چهل سال آن پريد )  به اصطلاح منتقدان و مفسران بوف كور در اين مورد شده است اين دلائل را فهرست مي كند :

ـ دشواري فهم روانشناسي يونگ از يك سو و گمنام تر !! بودن او و آثارش در ايران

ـ تبليغات چشم و گوش پر كن امپراليسم فرهنگي جهان و در راس آنها صهيونيسم فرهنگي و گرفتاران در اين تبليغات كه قاطبه ي اهالي و منتقدان ادبيات كشور ما هستند

3ـ  بعد جناب سرشار دستور مي دهد :

«‌گذشت 53 سال از مرگ هدايت به طور طبيعي بايد در بسته شدن پرونده ي او به عنوان يك نويسنده ي تاثير گذار منجر شود ....امثال او و آثارشان بايد تنها در محافل كوچك و بسته ي دانشگاهي آنهم در مناسبتها و ضرورتها ي خاص مطرح باشد   ص9 راز شهرت »‌

4ـ ايشان همچنين افشا مي كند كه در پژوهشگاه فرهنگ و انديشه ي اسلامي به همراه محسن پرويز و شهريار زرشناس (لابد باصرف هزينه و تفكر زياد )كشف كرده اند كه  :

«‌هدايت تا سال 1381 ( شش سال قبل ) كاملا بي سرو صدا بود اما از سال 81 براي اولين بار BBC در پي طرحي سنجيده و حساب شده هدايت كاملا گمنام ، افسرده و بي خواننده را يك شبه به اوج قله ي شهرت در داخل كشور رساند   ص 10 راز شهرت »

5ـ در صفحه 27 راز شهرت مي فرمايند :

بنيان گزاران ادبيات معاصر ايران (نيما  ،هدايت ، جمالزاده ) به دروغ به اين عنوان ملقب شده اند و اين نيز به خاطر تبليغات استعمار در ايران بوده است

6ـ و يك صفحه بعد ميگويند : همه ي دانشجوياني كه به غرب براي تحصيل رفته اند و بعدها توانسته اند شهرتي به دست بياورند در طول  اقامت و تحصيل جذب فرهنگ لائيك غربي شده و به سازمانهاي جاسوسي و فراماسونر پيوسته اند

7ـ بخشهاي كوچكي از تهمت ها و افتراها و تحقير ها يي كه بارها تكرار مي شوند:

 محمد علي همايون كاتوزيان ( منتقد هوادار هدايت .... اعتراف كرده )

حسن مير عابديني ( از دوستاران و ستايندگان هدايت / نويسنده ي طيف غير مذهبي و لائيك  )

حورا ياوري و جلال ستاري ( تاويل گران جانبدار )

راوي بوف كور ( معتاد بيمار مافنگي ،‌ بيمار شيزوفرني پيشرفته  )

آذر نفيسي ( كسي كه نظراتش عباراتي  است انشايي كه ارزش ادبي ندارند )

محمد تقي غياثي ( مفسر ستايش گر هدايت )

رضا براهني ( نويسنده اسلام ستيز )

تقي مدرسي ( نويسنده ي طيف غير مذهبي )‌

جمالزاده بزرگ علوي و چوبك ( پشت پا زنندگان به فرهنگ ملي )

جمالزاده ( غربزده اي كه آثار او هجو سنن اسلامي و اهانت به مقدسات و پيروان اسلام است )

 چوبك ( نويسنده اسلام ستيز)‌

 دستغيب ( منتقد ستاينده هدايت )

همه ي كساني كه مثل محمد رضا سرشار فكر نمي كنند بدون استثنا ( منتقدان نادقيق يا جانبدار متعمد )

    و بلاخره طولاني ترين دشنام ادبي تارخ ادبيات ايران كه نثار هدايت مي شود :

مرد معتادِ عرقخورِ بيمارِ نامتعادلِ مافنگي زبون بي غيرت بي حميت ماليخوليايي

8 ـ نويسنده در ص 15 حقيقت بوف كور در بخش زندگي نامه هدايت به جاي معرفي بي طرفانه ي زندگي او زيركانه باب تهمت را باز مي كند اول از جد هدايت شروع مي كند كه ملقب است به لَلِه باشي و بعد با توضيح اين كه لَله باشي كيست به كينه ي لَله باشي از مجتهدان مي پردازد نا بعد ثابت كند كه كينه ي هدايت از روحانيت از كجا آب مي خورده است ! ( حال بماند كه اين مسئله هيچ ربطي به نقد ادبي بوف كور ندارد و معلوم است كه جناب سرشار قصد داشته نقد ادبي را به چه وادي بكشاند )

9 ـ در ص 43 همين كتاب نويسنده در توضيح نقد تطبيقي تا آنجا پيش مي رود كه: در بررسي تطبيقي اثربايد ديد كه پيرنگ اثر چه وضعيتي دارد و آيا قبلا استفاده شده است يا نه و اگر شده در صورت شكايت از سوي نويسنده اصلي مي توان نويسنده ي دوم را محكوم و در محاكم قضايي گير انداخت و بعد هم فرموده اند كه در مورد بوف كور مشكل عمده همين است و اثر تا يك كار بدلي و اقتباسي تنزل پيدا كرده است. البته كاري به اين ندارم كه برداشت جناب سرشار از نقد تطبيقي برداشتي سردستي و تحت اللفظی  است و تنبلانه ترين نوع استخراج مفاهيم نقد تطبيقي يك اثر است . علت اين گفتار هم شاهد مثالهايي است كه نه خود منتقد !!مجترم كه ايشان از لابه لاي گفتار دست جين شده ي منتقدين ديگر سر و دم بريده شده استفاده كرده است در واقع خود سرشار هيچگونه نظري نداده و به نقل قولهاي ناقص بسنده كرده است و اين باعث شده كه در مجموع استنباطي مضحك از بوف كور به دست آيد در صفحات 41 تا 63 كتاب ايشان تلاش مي كند صادقانه ! مارا حالي كند كه بوف كور از روي سه قطره خون ، زنده بگور ، دفتر خاطرات ريلكه ، يكي از آثار ويرجينياوولف ( معلوم نيست كدام اثر ) ، ماجراي دانشجوي آلماني ، اورليا ، هورلا ، و بلاخره از روي صحنه هاي فيلمهاي اكسپرسيونيستي نوشته شده و در يك كلام بوف كور يك اثر دزدي است و سرقت ادبي است و بايد در مراجع قضايي پيگيري بشود ( البته همه ي نويسندگان ذكر شده و سازندگان فيلمهاي اكسپرسيونيستي مرده اند و اگر ورثه ي آنها اقدامي نكنند شايد راه براي اقدام جناب سرشار به عنوان مدعي العموم نويسندگان باز شود )

10ـ  سرشار در صفحه 108 از شگرد پرسش هاي بي پاسخ كه خاص نوقلماني است كه تازه به كلاسهاي آموزش داستان نويسي و نقد مي روند براي پي بردن به حقيقت بوف كور و كشف راز شهرت صادق هدايت  بهره مي برد تا ثابت كند بوف كور اثري بي خود و بي هدف و بي هويت است سوالاتي مثل : سن راوي چقدر است ؟ تحصيلاتش چيست ؟ قيافه و اندامش چگونه است ؟ از چه طبقه و خانواده اي است ؟ پدر و مادرش چه كساني بودند ؟ آيا خويشاوندي ندارد ؟ و ....بعد هم ( با عرض پوزش ) با خر فرض كردن خواننده سعي مي كند برداشتهاي خشك و مكانيكي از بوف كور بدهد تا به هدف بالا نزديك تر شود مثلا در جايي كه راوي بوف كور تصاوير چشمان نقاشي را مي بيند و مي گويد : « احساس مي كنم به چشمان او نياز دارم » مي فرمايند چون چشمها نقاشي شده اند پس بنابراين بي روح ومرده اند و با چشمان يك زن زنده تفاوت دارند پس نتيچه بايد بگيريم كه تمام كارها و گفتار راوي داستان هدايت غير قابل توجيه است و ضعف عمده شخصيت پردازي دارد ( ص 113 )

11 ـ بي مقدار شمردن مقدسات ديگران كه در اين دوكتاب جاي خود دارد: « ... استعمار در نخستين گام به جعل مسلكهاي شبه ديني مثل بابيگري ، بهايي گري و بهديني ، احياي اديان منسوخ و حاشيه اي همچون زرتشتيگري يا انحرافي مثل صوفي گري و درويش بازي و ... پرداخت    صفحه 27 راز شهرت »

اما دونكته ي كليدي  آخر

الف ) جناب سرشار هدفش از گفتن اين حرفها را در اين سه مورد مي داند :

1ـ يك بار براي هميشه تكليف پژوهشگران در تاريخ ادبيات داستاني ايران مشخص شود كه بعد از اين دوكتاب پرونده ي هدايت تا قيام قيامت بسته شود يا ( ديگه نبينم كسي اينورا پيداش شه )

2 ـ  براي دير باور ترين ذهنها كمترين ترديدي در صحت اين موضوع ( كه هدايت و بوف كور چه آشغالي هستند ) باقي نماند يا ( حاليت شد چي گوفتم يا نه ؟)

3ـ دست اندركاران فرهنگي وقتشان را بيشتر تلف نكنند و درك عملي !‌صحيح و ژرف از اين مقوله به دست بياورند و حجت بر آنها تماتم شود يا ( من بعد دست از پا خطا كنين خونتون گردن خودتونه اين خط اينم نشون )

ب ) اگر سخنان گراهام هوف را كه جناب سرشار نقل كرده اند ملاك قرار دهيم : « اگر شما جرايد متعددي چاپ كنيد و در آنها بگويد سال بلو رمان نويس بزرگي است بسياري از مردم باور خواهند كرد »‌چرا در 30و اندي سال گذشته كه همه ي امكانات ديداري ، شنيداري و خواندني در اختيارتان بوده است جنابعالي نتوانستيد به عنوان نويسنده ي بزرگ مطرح بشويد نه در داخل و نه در خارج و نه حتي در ميان طيف نويسندگان همفكر   

        

Blog Skin