| 14 فوریه ......... تقدیم به داستان کوتاه |
| سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |
...... نزديكيهاي غروب ، كدخدا و اسلام و مشهدي جبار برگشتند به « به يل» صداي دايره از توي ده بلند بود ، مردها نشسته بودند كنار استخر ، چپق مي كشيدند . مشهدي بابا كه آنها را ديد ، بلند شد و آمد و به اسلام گفت : « كجا هستي مشدي اسلام بدو سازتو وردار برو خونه ي عباس » اسلام گفت : « برم چكار كنم ؟» مشهدي بابا گفت: « عروسي مشهدي اسماعيله ، خواهر عباسو گرفته » اسلام گفت :« من كار دارم ، خسته ام » مشهدي بابا با تعجب پرسيد : « چي ؟ ساز نمي زني ؟ ميدوني كه براي عروس و داماد شگون داره؟» اسلام گفت : « مي دونم ، ساز نمي زنم » مشهدي بابا بهت زده اسلام را نگاه كرد و پرسيد : « مشدي حسن رو چه كارش كردين ؟» اسلام گفت : « هيچ نرسيده به شهر ... » بقيه حرفش را نگفت و رفت خانه اش و دراز كشيد و از دريچه ي پستو خيره شد به بام همسايه . بز سياه اسلام از توي پستو آمد و اسلام را نگاه كرد و از پنجره رفت بيرون . پاپاخ كه نشسته بود زير بيد ، بلند شد دوتايي از بين جماعت گذشتند و رفتند كوچه ي اول كه خلوت بود و خاموش . تنها صداي گريه ي زن مشدي حسن مي آمد كه تك و تنها با فانوس روشنش نشسته بود روي پشت بام طويله و صداي دايره و كف زدن ها كه رفته رفته نزديكتر و تند تر مي شد و نعره ي درمانده ي گاوي از درون طويله .
جنگ آرش تير۴۳ |

