تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

صدای زنی از دور دست
شنبه بیست و هفتم تیر 1388

این روز ها هیچ طور نمی توانم جور دیگری باشم در خانه در محل کار ، خیابان و یا در جمع های ادبی . در انتخابات کذایی شرکت نکردم چون فکر می کردم حداقل می توانم از دزدیده شدن رای ام جلوگیری کنم اما هر صبح  هنگام خوردن صبحانه خیال میکنم که روز قبل با کسی دعوا کرده ام و موقع پایین آمدن از پله ها مدام ذهنم را مرور میکنم تا می رسم پایین و چشمم به خیابان و آدمها می افتد....

چیزی نیست جز حس مشمئز کننده ای که مثل غبار توی ذهنم وول می خورد . همیشه دلم میخواست بیست سالگی ام را در ۱۳۴۰ جشن می گرفتم و سی و هفت سالگی ام را سال ۱۳۵۷ اما این روز ها برای این آرزو به خودم لعنت میگویم .همان بهتر که نبودم و ندیدم . برای آنچه را هم خواندم و فهمیدم و شنیدم فکری کرده ام :

 الیسا را خیلی دوست دارم صدای این ستاره ی لبنانی به من آرامش میدهد و می توانم در لابه لای ترانه های عاشقانه اش خمار بشوم ، به هیچ چیز بدی فکر نکنم ، چشمهایم را ببندم و اشک بریزم ترانه ی ـ اجمل احساس ـ را از بقیه آثارش بیشتر دوست دارم و....  دلتان اگرخواست می توانید گلچین آنها را از اینجا دانلود کنید   

      

                         

 

أجمل احساس في الكون
قشنگترين حس در تمام دنيا
انك تعشق بجنون
اين است که ديوانه وار عاشق بشوي
وده حالي معاك
و من اين حس را همراه با تو دارم
خليتني أعيش ايام
باعث شدي که من روزهايي رابا تو زندگي کنم
مليانه بشوق و غرام ذوبني هواك
سرشار از عشق و اشتياق و در آتش عشقت ذوب شوم

عاشقك بجنون روحي انا
وجود من ديوانه وار عاشق توست
قلبي المفتون كله منا
تمام قلب من سرشار از اميد به عشق توست
وياك بيعيش احلى هنا
و همراه با تو با بهترين خوشبختي زندگي میکند
حبيبي انا ياروحي انا
عزيز من, وجود من

يا ويلي ياناري
اي واي از آتش عشقم
قولي ازاي اداري
به من بگو چگونه عشقم را پنهان کنم
شوقي ولهفه قلبي فقربك حتى واحنا سوي
حتي زماني که با تو هستم قلبم سرشار از اشتياق و شور و شوق است
بتنور سنيني وبيكبر حنيني
تمام سالهاي زندگيم را نوراني مي کني و عشق من روز به روز بيشتر مي شود
قرّب مني تعال في حضني واملا حياتي هوا
به من  نزديکتر شو و به آغوش من بیا و زندگيم را سرشار از عشق بگردان

بعد از آن گرد و غبار!
جمعه نوزدهم تیر 1388

نكو داشت روز قلم را در حالي برگزار كرديم  كه :

فكر نمي كرديم در آن گرد و غبار دوستاني بهتر از آب روان اينچنين به گرمي دعوتمان را پاسخ دهند

 

              

فكر نمي كرديم بشود لبخند به لبان استاد سخاوت نشاند

             

فكر  نمي كرديم مجري برنامه ناگهان تصميم بگيرد ناپديد شود !! ومن مجبور بشوم بارش را به دوش بكشم و تا پايان برنامه نگرانش بشوم كه نكند اتفاقي افتاده است برايش غافل از اين كه....

خيالي نيست

 همه دوستان كه بهتر از آب روان نيستند

  فكر نمي كرديم جمعي از بهترينها در كنار هم باشند و ناچار بشويم به تعدادي بسنده كنيم : حسن فريدي ، مجيد زركي ، حسين بذرافكن ، ارمغان بهداروند ، سياوش سبزي ، احمد حسيني ، احمد عبدالهي ، علي كلانتر ، علي اميدي، مهدي متين راد ، خانم ميريه و آخرينشان استاد سخاوت كه بخشي از نمايشنامه ي هذيان را به زيبايي و حرارت خواندند   

 

از همه ي دوستاني كه آمدند شعر خواندند ، داستان خواندند ، موسيقي اجرا كردند ، فيلم ساختند و همه ي آنهايي كه ديدند و شنيدند و تشويق كردند و لبخند زدند ممنونم اين بهترين نكوداشت روز قلم در پنج سال گذشته بود

یک روز متفاوت برای دزفول!
پنجشنبه یازدهم تیر 1388

اينروزها بايد به دنبال مفري گشت تا از فضاي سنگين و غبار آلود ي كه چشم چشم را نمي بيند  بتوان جايي را ديد

بچه هاي انجمن قصه دزفول امسال هم برنامه ي مفصلي تدارك ديده اند. روز قلم بهانه اي است كه در اين چند سال و در اوج تابستان اهالي ادبيات را دور هم جمع میكنند تا براي چند ساعتي هم كه شده به در مشترك خود بیاندیشند

برنامه ي امسال يك تفاوت مهم هم دارد و آن پاسداشت سه دهه فعاليت ادبي مرتضي سخاوت است مردي كه با نمايشنامه هاي آوانگاردش نقش مهمي در فضاي ادبي دزفول و خوزستان داشته است اجراي بسياري از آثار او در پايتخت و خارج از كشور از او چهره اي خاص در ادبيات نمايشي ساخته است

بنابراين وعده ي ما دوشنبه پانزدهم تير ماه ساعت پنج و نيم مجتمع فرهنگي سينمايي دزفول

 شعر ميخوانيم ، قصه ميخوانيم ، فيلمي را كه سیدمرتضي سبزقبا در باره ي آقاي سخاوت ساخته ميبينيم و كمي هم موسيقي ميشنويم . يادتان نرود اگر اين حوالي هستيد از دستش ندهيد  

 

Blog Skin