تبليغاتX
حقيقتِ ساده
 
 

 

 


mehranbagai@yahoo.com


مطالب اخير
  دومین جلسه ی نقد ادبی
  بدون شرح !!
  8/8 من
  کمد آقای ووپی
  دل تنها
  دو نظر
  قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
  اعتـــراف میکنم پس هستم
  یک بیانیه ی خجالت آور برای چند پتو
  صدای زنی از دور دست

 

 

پیوند ها
  دكتر فرزان سجودي
  هوشنگ چارلنگي
  ملا محمد تقي ناهيدي دزفولي
  دكتر رضا براهني
  قباد آذر آيين
  فرشته توانگر
  منیرو روانی پور
  رضا شکراللهی
  رضا قاسمی
  میترا الیاتی
  رضا علامه زاده
  حسین پاکدل
  محمد علي ابطحی
  حسین نوش آذر
  رضا حبيب پور
  حبيب حبيب پور
  خالد رسول پور
  حسين نیکو نژاد
  مسافر
  كامران بزرگ نيا
  عبد الرحيم سعيدي راد
  حبيب پرتاري
  مهدي مرعشي
  مهدي جليل خاني
  سيد مرتضي سبزقبا
  سيد رضا سبزقبا
  الي
  آرون شيد
  محمد حسن چگني
  مسيح اسماعيلي
  صحرا
  كاشف دزفولي
  مهدي متين راد
  مجيد زركي
  سجاد روشني
  شاهرخ مهدوي
  مهدي مرادي
  حبيب الله بهرامي
  دست نوشته ها
  بهاره خليقي
  مجتبي گهستوني
  مريم(يادگار زمان)
  خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
  همشهري عاشق
  خلوت دل
  زن گويه ها
  رزمي كاران دزفول
  دزنگار
  مهسا
  پروين حنطوش زاده
  پوپك
  گراند كافه
  ابوالقاسم فرهنگ
  ابراهيم رها
  ديباچه
  راديو زمانه
  بازنگار
  كتابخانه
  حلقه ادبي
  انسان شناسي و فرهنگ
  ادبيات كلاسيك ايران
  گفتگو و نقد
  كافه داستان
  وبلاگهاي به روز شده
  گفتگو
  جستجوي كتاب
  كتابناك
  مينياتور
  ماهنامه فيلم
  فيلتر شكن
  پروكسيس
  هواشناسي
  پرندگان ايران
  ايسنا خوزستان
  بي بي سي فارسي
  چريك آنلاين
  صفحه اول روزنامه ها
  گلهاي رنگارنگ
  نغمه هاي ماندگار
  راديو گلها
  فرهنگ لغت فارسي
  فرهنگ لغت انگليسي
  ترجمه متن
  آپلود

 





 

 

 

 

 

 

 

دو نظر
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
                                

                               

                                                 دو نظر در باره ی ادبیات داستانی

                                                  اینجا              و              اینجا

قهرمانی که هیچ گاه از او تجلیل نشد
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

                  دكتر ناصر تابش

شهریور برای ما یاد آور جنگی است که هست و نیستمان را به باد داده و می دهد و خواهد داد !! کاری البته به این قضیه ندارم که یاد آوری اش زجر آور است . امادر جنگ اتفاقات دیگری هم افتاد . زندگی در زیر بارش گلوله و موشک و آدمهایی که از زندگی خود گذشتند تا دیگران زنده بمانند ، مفهومی ساده که باورش مشکل است . شاید امروز که زمان زیادی از آن دوران گذشته بشود به راحتی از کنار آن گذشت اما کافی است کمی صبر کنیم و به عقب برگردیم . تصور کنید :

رزمنده ای  قسمتی از یک بمب خوشه ای عمل نکرده توی رانش گیر کرده است . هرلحظه امکان انفجار وجود دارد . جوان است . درد میکشد ، بیهوش نیست و خونریزی دارد . با دردسر به تنها بیمارستان فعال شهر منتقلش میکنند ــ بیمارستان افشار دزفول که سالها قبل به دست خیری انساندوست بنا شده است ــ پرستاران و پزشکان نزدیک نمی شوند ، بيمارستان را تخليه ميكنند می ترسند نکند بمب منفجر شود . اما جوان باید عمل شود تا بمب خارج و خنثی شود . ولي مگر می شود چاقوی جراحی را به بمب آماده ی انفجار نزدیک کرد ؟ دل شیر می خواهد . چه کسی دارد ؟ خنثی کننده ی بمب می آید، وارسی میکند و نظرش را میگوید : «هرلحظه امکان انفحار هست بخصوص در اتاق عمل که امواج رادیویی و اشیاء فلزی وجود دارد » عمل غیر ممکن می نماید . باید منتظر ماند؟ 

جوان درد میکشد . ماندنش در بیمارستان جان بقیه را هم به خطر انداخته است . چکارش کنیم؟ حتما از ذهن خیلی ها گذشته : از بیمارستان خارجش کنیم تا جایی بمب منفجر شود ... یا .. خودمان منفجرش کنیم ... اما از ذهن یک نفر چیز دیگری میگذرد ، یک پزشک یک جراح : من عملش میکنم . کسی باور نمی کند همه آنرا خودکشی می دانند می خواهند منصرفش کنند نمی پذیرد غیر ممکن است کسی برای دستیاریش در اتاق عمل پیش قدم نمی شود کار سخت تر می شود اما ...سرانجام   « بهمن » می پذیرد بهمن بلنده هنرمندی که بعد ها فیلمسازقابلی می شود و ... تیم خنثی کننده هم آماده است اتاق عمل را آماده می کنند دکتر مصمم است. باید در لحظه بود تا جرات تصمیمش را بتوان درک کرد. گو آنکه حتی در آن صورت هم درک وضعیت آسان نیست وقتی بدانی همه چیز به مویی بند است کوچکترین اشتباه یعنی مرگ همه اما دکتر دست به کار می شود دکتر ناصرتابش مردی که جسارت وجرات و تعهدش یه سوگندی که یاد کرده از او قهرمانی می سازد که بایست در برابرش سر تعظیم فرود آورد هرچند زمانه با او اینچنین نکرد و هیچگاه ارزشهای تصمیم شجاعانه اش و عمل جراحي موفقیت آمیزش و آنهایی که با او به اتاق عمل رفتند در جامعه ای که خیلی چیز ها کم دارد بر ملا نشد و زیر غبار زمان فراموش شد .

این چند سطر را به پاس قدر شناسی از او و یارانش در آن لحظات پر اضطراب تقدیم میکنم  . شرح کامل ماجرا را هم می توانید اینجا ببینید و بخوانيد        

 

 

   

Blog Skin