| صدای زنی از دور دست |
| شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |
این روز ها هیچ طور نمی توانم جور دیگری باشم در خانه در محل کار ، خیابان و یا در جمع های ادبی . در انتخابات کذایی شرکت نکردم چون فکر می کردم حداقل می توانم از دزدیده شدن رای ام جلوگیری کنم اما هر صبح هنگام خوردن صبحانه خیال میکنم که روز قبل با کسی دعوا کرده ام و موقع پایین آمدن از پله ها مدام ذهنم را مرور میکنم تا می رسم پایین و چشمم به خیابان و آدمها می افتد.... چیزی نیست جز حس مشمئز کننده ای که مثل غبار توی ذهنم وول می خورد . همیشه دلم میخواست بیست سالگی ام را در ۱۳۴۰ جشن می گرفتم و سی و هفت سالگی ام را سال ۱۳۵۷ اما این روز ها برای این آرزو به خودم لعنت میگویم .همان بهتر که نبودم و ندیدم . برای آنچه را هم خواندم و فهمیدم و شنیدم فکری کرده ام : الیسا را خیلی دوست دارم صدای این ستاره ی لبنانی به من آرامش میدهد و می توانم در لابه لای ترانه های عاشقانه اش خمار بشوم ، به هیچ چیز بدی فکر نکنم ، چشمهایم را ببندم و اشک بریزم ترانه ی ـ اجمل احساس ـ را از بقیه آثارش بیشتر دوست دارم و.... دلتان اگرخواست می توانید گلچین آنها را از اینجا دانلود کنید
أجمل احساس في الكون |



